دفتر شعر
۱۶۵ شعر در این دفتر
قربان راه رفتن و طرز نگاه توای شاهزاده جان من و خاکراه تو
زهی کمال رای تو جهان به زیر پای تورضای تو قضای حق قضای حق رضای تو
سخت دلتنگم از اوضاع جهان ساقی کوعمر بر باد فنا رفت می باقی کو
جانب صحرا روی و خلق ز هر سوروی تو بینند و من ملولم از آن رو
ندیده کس به جهان چون تو در جمال و جوانیفدای جان تو گردد جهان که جان جهانی
دلا به دام هوس تا کی این تنآساییبه رنج گنج طلب کن ز کنج تنهایی
نه از مستی طرب دیدم نه ذوق از عقل و هشیاریهمانا چند صبحی شام شد در خواب و بیداری
بشنو این نکته دلکش ز من شیداییتن به تنها بده از خلق گزین تنهایی
کنج میخانه و ساقی و می و میناییخوشتر از هر چه به زیر فلک مینایی
چه بودی ار چمن و باغ را خزان بودیکه کار ما نه به گلچین و باغبان بودی
دلا به کوی محبت دمی گذار نکردیگذشت عمر به افسوس و هیچ کار نکردی
ما به کامی نرسیدیم از این خودکامیای خوشا مستی و دیوانگی و بدنامی
بخت آنم نه که با ما ز وفا بنشینیای خوش آن لحظه که از خشم به سویم بینی
باز آ که مونس دل غمدیده منیآرام جان و مایه آسایش تنی
ای چون رخت ندیده جهان ماه روشنیچون آفتاب جان جهانی که بر تنی
نگارا حسن و خوبی را تو در آفاق مشهوریسزاوار است بالله گر به حسن خویش مغروری
بیسبب باز به عشاق سر کین داریسخت بیرحمی و نه کیش و نه آیین داری
الا ای آن که میخندی به رندی سرخوش و عوریبرو بیچاره آگه نیستی از سر مستوری
دی صبحدم به میکده رفتم به چنگ و نیآمد به گوش هوش سروشم ز جام می
گر باغ بهشت است و بت حور سرشتیمن دور تو گردم که سراپای بهشتی
خورشیدوار پرده ز رخ گر برافکنیخورشید را چو سایه به خاک اندر افکنی