دفتر شعر
۱۶۵ شعر در این دفتر
باز چون دیوانه دل را حلقه بر در میزنمدر هوای عشق چون جبریل شهپر میزنم
ای کرده غم عشق تو فارغ ز جهانممن بنده آن عشق که شاد از غم آنم
بر سرم آید و پرسد به اشارت حالمکشته غمزه آن عشوهگر قتالم
دل چون جام جهانبین ز خدا میطلبموز خدا آینه غیبنما میطلبم
گهی بیمهری از یار و گه از گردون جفا دیدمدر این ده روزه ایام فنا یا رب چهها دیدم
مستانه ناگاه از درم خوب آمدی ای محتشموز پرتو عکس رخت شد خانهام بیت الصنم
تا به کی مهر ادب بر لب خاموش زنموقت شد وقت که از آتش دل جوش زنم
منم که مست و خراب از صفای جام الستمحدیث هول قیامت به من مگوی که مستم
من آن مرغ سبکروحم که جا در لامکان دارمملول از سیر گلزارم هوای آشیان دارم
کو عشق جانانی که من در راهش از جان بگذرمباری چو از جان بگذرم در راه جانان بگذرم
تا کی جفا ز دست تو بیدادگر کشمرفتم که رخت از سر کویت به در کشم
خیز تا رخت اقامت سوی میخانه بریمور نه بس حسرت از این منزل ویرانه بریم
ای مرا سلسله عشق تو زنجیر برونغم عشق توام آرایش بیرون و درون
آن شب که با خیال تو خوش بود حال منمن دانم و خدا که چه رفت از خیال من
به خم می که شکستی خم دریای فنونگر یکی جرعه می داشت به خم افلاطون
منم آن عاشق شوریده سر بیدل و دینرند بیباک و قدحخوار خراباتنشین
نگارینا بیا از پرده بیرون آ ظهوری کنبه خاک کشتگان عشق دیدارت عبوری کن
جانا نفسی آخر از آتش دل دم زنیک شعله از این آتش بر عالم و آدم زن
ای برده سبق جمالت از ماهوز دلبریت تبارک الله
دلا به میکده تا پای بر زمین زدهایچه دست برد که بر چرخ چارمین زدهای
باز در بزم که لب بر لب ساغر زدهایکانچنین ژاله بر آن لاله احمر زدهای
چه مسجد است که مردم فتاده مست همهفتادهاند چو مست از می الست همه
دلم قرار در آن زلف بیقرار گرفتهمدار عمر درازی به دور یار گرفته
دیدم نگار خود را چون آهوی رمیدهپیراهن صبوری تا دامنش دریده