دفتر شعر
۱۶۵ شعر در این دفتر
روزگاری شد که روزم تیره از هجران توستروزگارم تیرهتر از زلف مشکافشان توست
آزاد بندهای که گرفتار بند توستفرخنده طایری که اسیر کمند توست
جز عارض جانان به نظر جلوهگری نیستلیکن چه توان کرد که صاحبنظری نیست
بازآمدم که خیمه زنم در پناه دوستبر جسم و جان جلا دهم از جلوهگاه دوست
ساقی بیا که فصل بهار و گل و مل استهنگام شورش گل و غوغای بلبل است
در نهانخانه عشقت دل و جان این همه نیستپرده بردار که پیدا و نهان این همه نیست
به من یار بیمهر و غم مهربان استهمانا که این فتنه از آسمان است
چه شوریست یا رب که با ساربان استمگر یوسفی باز در کاروان است
گه معتکف به کعبهام و گه به سومناتگاهی خدا خدا کنم و گه منات و لات
بر من این منزل ویرانه عبث بود عبثدر ره سیل فنا خانه عبث بود عبث
اشترقت فی القلب نور العشق نارا کالسراجان نور العشق فی قلبی سراج فی الزجاج
یک جهان جان گفته نرخ بوسه را جانان خراجحبذا نرخی چنین ارزان و بازار رواج
صوفی ببین دمیده صبح و دم صبوحاز ساغر صبوح طلب روح را فتوح
شکست توبهام از می بهار وقت صبوحبهار میشکند توبه گر بود ز نصوح
یا سکاری علیکم بالراحان فی الراح راحة الأرواح
فاح ریح الربیع حل الراحبشروا بشروا علی الارواح
زهی کمال بتان ختا و خطه خلخکه بر جمال تو نازند ای نگار پریرخ
گر گذارت به نهانخانه خمار افتدسر آن پرده نگهدار که در کار افتد
شب وصال به صبح فراق یار نیرزدتمام مستی عالم به یک خمار نیرزد
تا کی از دیر و حرم مومن و کافر خیزدقد برافراز که هنگامه محشر خیزد
زلف و رخسار نکو آن ماهرو میپروردآفتاب و سایه را با هم نکو میپرورد
چشمم به ره یار که ناگه ز در آیدوز نو غم دیرینهام از دل بزداید
از کرم پیر مغان رطل گرانم بخشیدجان فدای کرمش باد که جانم بخشید
شکر که ایام محنتم به سر آمدتیرهشبم را ز پی دگر سحر آمد