دفتر شعر
۱۶۵ شعر در این دفتر
سحرگه که زند پیر دیر بر ناقوسبه پای خم بنشین و لب پیاله ببوس
بگذر ای ناصح ز پندم بس کن این افسانه بسنگذرم از عشق و مستی تا نفس دارم نفس
من از خمخانه دیدم آن چه موسی دید در طورشچو طورم خلوت دل روشن است از پرتو نورش
تعالی الله زهی طالع که دیدم روی نیکویشبه رویم صد گلستان گل شکفت از دیدن رویش
شب تا سحر به یاد رخ و زلف یار خویشبر روز خویش گریم و بر روزگار خویش
صبا آهستهتر بگذر ز چین زلف مشکینشکه زنجیر مجانین است یک سر حلقه چیناش
خوش است باده دلکش ز دست ساقی مهوشز دست ساقی مهوش خوش است باده دلکش
ما و سفال میکده جمشید و جام خویشما بردهایم قرعه دولت به نام خویش
ما گذشتیم به عشقت ز مراد دل خویشچه کند چاره کسی چون نرود کار از پیش
یار چون سست گشت پیمانشبگذر از فکر وصل و هجرانش
دل خلق جهان پریشانشآه از آن زلف عنبرافشانش
سر چو گوی افکنم به میدانشتا که بردارد او به چوگانش
همین نه مستی و عشق است باده راز خواصکه بس خواص دگر بخشد او ولی به خواص
مرا دلیست پر از عشق و خالی از اغراضدو چشم اشکفشانم گواه بیاغماض
حسن جمال یار اگر جلوه کند به این نمطدفتر علم و عقل را عشق کشد خط غلط
دلا زبان بیان را به عشق کن الفاظکه علم عشق معانیست مابقی الفاظ
سلطان دادگستر عشق جهان مطاعدستی به ملک جان و دلم برد بینزاع
خزان رسید به گلزارش از بهار دریغنهال عمر مرا ریخت برگ و بار دریغ
نوبهار است و فصل باده و باغبوی جان میدهد نسیم ایاغ
دام بلاست این تن خاکی ز جان دریغاندر قفس ز طائر عرشآشیان دریغ
با مهر عارضش چو قرین اوفتاد زلفبنیاد عاشقان همه بر باد داد زلف
ای عاشقان روی تو از قاف تا به قافوی عاکفان کوی تو پیوسته در طواف
دل صاف و سینه صاف و قدح صاف و باده صافصوفی صفا بیار و بپرهیز از مصاف
بر دیر و حرم عشق بود راهبر عشاقعشق است که آتش زده بر انفس و آفاق