دفتر شعر
۴۸۰ شعر در این دفتر
بر عارض تو زلف دوتا موج می زندیا سنبل بهشت صفا موج می زند
شاخ نرگس پسری می آیدرشک باغ نظری می آید
در دلم تا شهپر شاهین عشقش باز شدطایر عنقا رم صبرم پری پرواز شد
اشکم از پرتو مهر تو ضیایی داردشبنم آیینه ی خورشید نمایی دارد
سر سرگشتگی چون محبت بینم در کنار خودنیایم چون خط پرگار از گردش به کار خود
تا ز خط مشکبار او رقم پرور شودخامه در بحر کفم فواره ی عنبر شود
ز چین جبهه ی او بس که نقشم خوش نشین باشدسواد چهره ام رشک نگارستان چین باشد
ترا سرمایه ی جان آفریدندبرای بی برگ و سامان آفریدند
بحر را در دل چو عکس مهوشت جا می کندموج را چون هاله آغوش تمنا می کند
ناقصی با من نفس از نکته سنجیدن زندلاف هم چشمی به دریا چشمه ی سوزن زند
هر تنک ظرف چه غم گر گله ی من دارددل دریا خبر از حوصله ی من دارد
بوسه ز لعل او جدا می شود و نمی شودجان به لب من آشنا می شود و نمی شود
ترا سامان مهر و ماه باشدمرا اسباب اشک و آه باشد
شوخم از خط قماش و دیگر شداطلس چهره اش مشجر شد
می کشان قهقه ی شیشه ام ادراک کنیدزاهد خشک تر آمد عرقش پاک کنید
ترا چون بی پناهان آفریدندمرا چون دل پریشان آفریدند
خصم طوفانی ز من در عین استیلا شودقطره چون گردد به دریا چهره ناپیدا شود
چون به هم قانون الفت ساز مردم می کنندچشم تا بر هم زنند از هم توهم می کنند
شعله رویان جهان تشنه دیدار همندهمه چون سلسله ی موج گرفتار همند
چین زلفش چو مشکبار شودبوی گل عطسه ی بهار شود
گل تواند چید دامن دامن از شاخ امیدهر که با شاخ گلی ساغر کشد در پای بید
مژگان تو گر عقده گشای دل من شدلبریز گره کارم از آن میم دهد شد
بی وجودی خطی از دایره ما باشدنامه ی شهرت ما بر پر عنقا باشد
شاخ گلم را میل اگر تکلیف گلزارش کندگل رقص نکهت در چمن برطرف دستارش کند