دفتر شعر
۴۸۰ شعر در این دفتر
در گلستانی که آن شمشاد بالا می روداز نسیمی بال قمری سرو از جا می رود
زسودای محبت هر زیانی سود می گرددنگردد هر که مقبول غمش مردود می گردد
بس که خاک از پرتوش آیینه آیین می شودنقش پا از عکس او بتخانه ی چین می شود
تا صبحدم به طرف چمن بی نقاب شدشبنم چراغ انجمن آفتاب شد
نمود رخ نظر اما نمی توانم کرددعا شدم اثر اما نمی توانم کرد
در چمن جلوه سرو قامت دلجو دهدشاخ گل ها را ز جا رفتن چو شبنم رو دهد
دمی گر عکس آن مه پاره در آیینه ها ماندنشان جوهرش بر تن چو نقش بوریا ماند
شمیم انگیز گلزاری که آن نسرین بدن باشدنسیم گل غبار خاطر مرغ چمن باشد
از خدنگ ناز جانان زخم پیکان کس ندیدامتیاز این بیشتر را از رگ جان کس ندید
خاطر سیمین بران را خط مکدر می کندخار در پیراهن آیینه جوهر می کند
دشمنی با دل بی کینه نمی باید کردزنگ را چهره به آیینه نمی باید کرد
تا جنون از طوق آن غبغب گریبانگیر شدحلقه ی گرداب آب گوهرم زنجیر شد
به اقبال جنون آرام من سیماب می گرددسرم از جوش سودا چون سر گرداب می گردد
ز خط چو حلقه ی حیرت به گوش مردم کردز جلوه اش نگهم دست و پای خود گم کرد
فلک را عقده های خاطرم از ناله وابنددزسختی دانه ی من شیشه بر سنگ آسیا بندد
از گل رخسار او نظاره گلشن می شوداین چراغ از شعله ی دیدار روشن می شود
گلدسته وار تا همه بی خار و خس شوندخواهم که ناکسان جهان جمله کس شوند
تا عرق از روی شرم آلود جانان پاک کردداغ اختر چون شفق خون در دل افلاک کرد
محو آن دندان گهر را آب پندارد که بردتشنه ی آن لب شکر را آب پندارد که برد
گل فرو ز جلوه تا آن عنبرین کاکل شوداز تماشای رخش نظاره شاخ گل شود
بس که انشا کرده دل از آه پیچان گرد بادمی برد از خجلتش سر در گریبان گردباد
درد و داغ عشق با اجزای ما آمیختندبا کف خاکی نمی دانی چه هاآمیختند
صبحدم چون گل شفق گون باده ام را ترکنیدگل عذاران بر سر خاکم دماغی تر کنید
گرداب غبغبش ز صفا موج می زندطوفان چشمش از مژه ها موج می زند