دفتر شعر
۴۸۰ شعر در این دفتر
به دست آن را که از مرجان دلها سبحه ها باشدبه هر جایی که باشد خاک او در کربلا باشد
در جنون تنها نه معمار وجودم سنگ بودچون بساط جوهری اسباب سودم سنگ بود
تا به چشمم پرتو شمع جمالش خانه کردبال مژگان را نگاهم شهپر پروانه کرد
داغ مرا چو یاد تو ناسور می کندطوفان بی قراری دل شور می کند
به سینه ام چو دل داغدار می رقصدبه گوش او گهر گوشوار می رقصد
نگاه از مردمی کی چرخ سنگین دل به ما داردبه خون عالمی چشم مدار این آسیا دارد
مهیای نماز آن مه چو در مسجد درون آیدبه رنگ سجده ی تیغ از رکوعش بوی خون آید
در چمن چون شبنم افشانی بر آن رخسار کردصبحدم سرو مرا از خواب گل بیدار کرد
چو شمع عارضش منظر فروز چشم تر گرددنگه در دیده ام پروانه ی بی بال و پر گردد
هر که از روشندلی داد ادا فهمی دهدشاهد لفظ مرا آیینه می معنی دهد
دلم آسوده در آن زلف معنبر باشدپنبه ی داغ من از دامن محشر باشد
بر لبش خط حجاب خواهد شدکوثر او سراب خواهد شد
سرشکم لاله ی گرداب خون در کوه می پیچدفغانم چون فلک ناف مه از اندوه می پیچد
ملک بر مزرع بی حاصل ما خوشه چین باشدبه درالملک همت آسمان ما را زمین باشد
تا گل داغم به نخل آه و دل پیوند کردآستین از اشک گلگون دامن الوند کرد
نظر کی مو شکاف از خط آن رخسار برداردکه هر مرغوله اش زنجیر بر پای نظر دارد
تازگی داغ دلم را آه حسرت می دهدخنده ی برق این گلستان را طراوات می دهد
مشرب هر کس گرفتاری مبادزلف او در بند دلداری مباد
دل به سودای غم او بنده شد آزاد شدیافت گنج حسن او ویرانه شد آباد شد
نی بی تو به نوایی نرسدفکر نامرد به جایی نرسد
ای دیده ور به روز کجا چهره شب شودهم چشم آفتاب چرا ذو ذنب شود
چون زمن دامن فشان آن سرو قامت می رودچاک جیبم تا به دامان قیامت می رود
ماهم چو صبوحی زده بر بام برآیدمهر از شفق شرم چون گل جام بر آید
هر کس به جرعه ای دل من شاد می کندمیخانه ها ز بهر خود آباد می کند