دفتر شعر
۴۸۰ شعر در این دفتر
کی دهد یک کفه از میزان خبرمهر بی وزن است کز یک جانب است
امشب از شمع جمالش بزم چشمم روشن استخار مژگان را گل خورشید در پیراهن است
بس که گندم گون من آدم سرشت افتاده استدل ز دام اختلاطش در بهشت افتاده است
توسن حسن بتی رام در آغوش ماستلعل لب او زخط غاشیه بر دوش ماست
بس که در دل آب حیوان لبش خون کرده استزنده رود دیده را هم چشم جیحون کرده است
گر حسن شکر خنده مهیای نیاز استآن خال بنا گوش جگر گوشه ی ناز است
بر آن لب خال گندم گون نجیب استعجایب دانه ی آدم فریب است
خانه پردازی که تاراج دل و دین کرده استطاق ابرو را مقرنس کاری چین کرده است
گوهر بینش ما محو دل آرایی توستچشم طوفانی ما کشتی دریایی توست
صبح آن مَهَم در آتش ناز و عتاب سوختاز گرمی زیاده مرا آفتاب سوخت
جرات ما دور باش جوشن و مغفر نداشتدولت ما منت بال هما بر سر نداشت
محبت را اساس استواری استهوس سر در هوای پاچناری است
هر که در قید فرنگ خویش استمی توان گفت که کافر کیش است
نه فلک یک رقم از فرد شناسایی توستمهر و مه عینکی از چشم تماشایی توست
زلف مشکین عقده اش هم دام دل هم دانه استچشم خوش کیفیتش هم باده هم پیمانه است
بس که بر مردم فریبی ها مدار چشم توستهمچو مژگان در دل من خار خار چشم توست
پردهٔ عقل به مستی ندردیم عبثچون قدح دختر رز را نکشیدیم عبث
از بس که کرده ای به اسیران نگاه کجبر سر چو ابلقت شده طرف کلاه کج
عالمی در نشاه می پیچد می مینای صبحجام لبریزی بود خورشید از صهبای صبح
زد ابلق آن نگاه سفید و سیاه و سرخموجی زد این بهار سفید و سیاه و سرخ
زهی چو حرف رخت صفحه چون گلستان سرخز نقش لعل تو کلکم چو شاخ مرجان سرخ
لعل خفتان چو کند خاک تن خون آلودلاله را داغ کنم از کفن خون آلود
جوهر حسن تواز تیغ تجلی دم زدالف چاک چو گندم به دل آدم زد
یاد از آن عمدی که تقلید هوس با ما نبودداشتیم آزادی و چندین قفس با ما نبود