دفتر شعر
۴۸۰ شعر در این دفتر
به من دارد نگاهی یک جهان بیداد از آن خوشترزبانی در مدار خنجر جلاد از آن خوشتر
بوسه بار از خط شود آن لعل خندان بیشترهست با ابری که دارد برق باران بیشتر
باز می گردد دکان دل به بازار کمرتا بساط جلوه می جوید خریدار کمر
گر چنین گردون ز آهم می کشد سر در غباربیضه ی خورشید ماند همچو اخگر درغبار
داغ عشق از برق حسن افتاده بی زنهارترجام نور مهر از آیینه شد سرشار تر
دود آهم شد به لب از برق آتشبارترچشم داغم باشد از بخت نگه بیدارتر
فاش گردد راز عشق از پرده داری بیشترمی دهد سیل این بنا را استواری بیشتر
نازک اندامی که دارد پنجه در خون بهارعارضش گلبرگ را چون لاله سازد داغدار
تا می کنی خانه زهر باب سرخ و سبزخاکت کند زسبزه و گل آب سرخ و سبز
زعجز من لب لعل تو طرح کرد اعجازتو را نیاز من آورده است بر سر ناز
هاله ی خطش چو گردید از گل سیراب سبزدیدم از طوفان حسنش حلقه ی گرداب سبز
بس که چشمش نسخه ها تالیف کرد از باب نازاز نگه مژگان رسا تر گشت در آداب ناز
ای به صید ماهی دل طره ات قلاب نازگردش چشمت محیط حسن را گرداب ناز
برقی از جلوه درآیینه ی ادراک اندازشعله ور خرمن مشتی خس و خاشاک انداز
لبکی را مکیده ام که مپرسنمکی را چشیده ام که مپرس
فاش راز عشق شد از اشک گلگون در لباسآستین از موج خوناب است جیحون درلباس
می کشد صیاد ما دام تماشا در قفستا شود ذوق گرفتاری دو بالا در قفس
سنگلاخی بریده ام که مپرسبه دلی آرمیده ام که مپرس
ناوکش راست به دلها سروکاری که مپرسعشق در راه هوس ریخته خاری که مپرس
مرغ نظاره کرده دل آرام در قفسبی پرده دیده ام گل بادام در قفس
از شرم برق آهم گر آب گردد آتشافتد چو عکس داغم گرداب گردد آتش
حلقه ی زلف است رهزن تر ز طوق غبغبشنقد دل را کرده ام هندویی خال لبش
مراعمری ست جان وتن به قربان سراپایشعجب شانه گلی گلشن به قربان سراپایش
چرا گویم که گل یا لاله یا گلشن به قربانشغزال وحشی ام اهلی است یا رب من به قربانش