دفتر شعر
۴۸۰ شعر در این دفتر
سرکشد گر دلم از سودایشزلف زنجیر نهد برپاش
سواد موج کوثر خط لعل شکر افشانشطلوع صبح صادق خنده ی چاک گریبانش
نهان از چشم مردم عاشقان کشتند نخجیرشزمژگان پری زادست پنداری پر تیرش
مرا سروی است نخل وادی ایمن به قربانشفدایش طور و شمع طور باد ای من به قربانش
ز دل سر می کشد طرف کلاهشکه زد قبای راه راهش
قیامت کرده ای از جلوه های قد چالاکشچراغان تجلی نقشی از روی عرقناکش
تشنه ی خون شد کمالم خاک نقصان بر سرشخصم جان گشت جوهر جان فدای خنجرش
بتخانه ی اندیشه بود روی چوماهشهمسایه ی خورشید بود طرف کلاهش
غنچه نازی که نالد دل چو بلبل در کفشدر چمن چون غنچه بالد شیشه ی مل درکفش
ز شوخی در بهشت جلوه تازد تکیه بر گل سنبل زلف سمنسایشزند بر خاک از جوش طراوت موج کوثر سایهی شمشاد بالایش
ز عشق در دل من کرده داغ سودا رقصکند به یاری آتش سپند افشا رقص
شبی که آن بت مشکین کلاله شد رقاصزگردش نگهش مه به هاله شد رقاص
ای موجه ی خرام تو جوش بهار فیضبر خاک نقش پای تو کوثر نگار فیض
نیست تنها اشک من چون کوه بر صحرا محیطموج این سیلاب شد بر عالم بالا محیط
از حضور ناقصان کامل عیاران را چه حظز اتفاق این صور معنی نگاران را چه حظ
از اشک و آه شرح دهد داستان شمعجز دل کسی نساخته حرف از زبان شمع
ای دُر گوش تو شرح لاله و گرداب شمعغبغبت با طوق گردن هاله و گرداب شمع
در هر ورق آن جلوه نهان است در این باغهر برگ سراپرده ی جان است در این باغ
از حسن تو چون عالم جان است در این باغگل درعرق شرم نهان است در این باغ
گوهر شد ز عین لطف بینا در صدفاین گهر وا می کند چشم تماشا در صدف
موجه ی سیلاب خون ما بود زنجیر زلفسر خط مشق جنون ما بود زنجیر زلف
حسن از که جام گیرد مست از چه گشت عاشقعذرا چرا برد دل دل را دهد چه وامق
در این چمن نکند هر که اختیار تعلقکشیده دامن خود را ز خار زار تعلق
هر چند در گوش حبابی است معلقدر چشم ترم قطره آبی است معلق