دفتر شعر
۱۰۶ شعر در این دفتر
بکشت غمزهٔ آن شوخ، بیگناه مرافکند سیب زنخدان او به چاه مرا
ز حد گذشت جدائی ز حد گذشت جفابیا که موسم عیشست و آشتی و صفا
شوریده کرد شیوهٔ آن نازنین مراعشقش خلاص داد ز دنیا و دین مرا
در ما به ناز مینگرد دلربای مابیگانهوار میگذرد آشنای ما
ای خط و خال خوشت مایهٔ سودای ماای نفسی وصل تو اصل تمنای ما
میکُند سلسلهٔ زلف تو دیوانه مرامیکِشد نرگس مست تو به میخانه مرا
میزند غمزهٔ مرد افکن او تیر مرادوستان چیست در این واقعه تدبیر مرا
کرد فارغ گل رویت ز گلستان ما راکفر زلف تو برآورد ز ایمان ما را
دلا با مغان آشنائی طلبز پیر مغان روشنائی طلب
دارم بتی به چهرهٔ صد ماه و آفتابنازکتر از گلِ تر و خوشبوتر از گلاب
لطف تو از حد برون حسن تو بی منتهاستنیش تو نوش روان درد تو درمان ماست
خوشا کسی که ز عشقش دمی رهایی نیستغمش ز رندی و میلش به پارسایی نیست
جفا مکن که جفا رسم دلربایی نیستجدا مشو که مرا طاقت جدایی نیست
دلداده را ز تیر ملامت گزند نیستدیوانه را طریقهٔ عاقل پسند نیست
ما را ز شوق یار به غیر التفات نیستپروای جان خویش و سر کاینات نیست
ترک سرمستم که ساغر میگرفتعالمی در شور و در شر میگرفت
رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفتچه چاره سازم از این پس چو چارهساز برفت
سیاه چرده بتم را نمک ز حد بگذشتعتاب او چو جفای فلک ز حد بگذشت
ز سنبلی که عذارت بر ارغوان انداختمرا به بیخودی آوازه در جهان انداخت
مرا ز وصل تو حاصل به جز تمنا نیستخیال زلف تو بستن خلاف سودا نیست
دگر برون شدنم زین دیار ممکن نیستدگر غریبیم از کوی یار ممکن نیست
جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیستبیشم مجال صبر و سر انتظار نیست
حاصل ز زندگانی ما جز وبال نیستوز روزگار بهره به جز از ملال نیست
هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفتیکدم خیال روی توام از نظر نرفت