دفتر شعر
۱۰۶ شعر در این دفتر
در خانه تا قرابهٔ ما پر شراب نیستما را قرار و راحت و آرام و خواب نیست
دلی که بستهٔ زنجیر زلف یاری نیستبه پیش اهل نظر هیچش اعتباری نیست
بیش از این برگ فراق رخ جانانم نیستبیش از این قوت سرپنجهٔ هجرانم نیست
سر نخوانیم که سودا زدهٔ موئی نیستآدمی نیست که مجنون پریروئی نیست
نه به ز شیوهٔ مستان طریق ورائی هستنه به ز کوی مغان گوشهای و جائی هست
دوشم غم تو ملک سویدا گرفته بوددودم ز سینه راه ثریا گرفته بود
ز من مپرس که بر من چه حال میگذردچو روز وصل توام در خیال میگذرد
دردا که درد ما به دوایی نمیرسدوین کار ما به برگ و نوایی نمیرسد
نسیم خاک مصلی و آب رکن آبادغریب را وطن خویش می برد از یاد
دلم ز عشق تبرا نمیتواند کردصبوری از رخ زیبا نمیتواند کرد
ساقیا باز خرابیم بده جامی چندپختهای چند فرو ریز به ما خامی چند
تو را که گفت که با ما وفا نشاید کرددروغ گفت چه باشد چرا نشاید کرد
نقش روی توام از پیش نظر مینرودخاطر از کوی توام جای دگر مینرود
گرم عنایت او در به روی بگشایدهزار دولتم از غیب، روی بنماید
دوش اشکم سر به جیحون میکشیددل بدان زلفین شبگون میکشید
هرگز کسی به خوبی چون یار ما نباشدمه را نظیر رویش گفتن روا نباشد
دوش لعلت نفسی خاطر ما خوش میکرددیده میدید جمال تو و دل غش میکرد
مردیم و یار هیچ عنایت نمیکندواحسرتا که بخت عنایت نمیکند
ز کوی یار زمانی کرانه نتوان کردجز آستانهٔ او آشیانه نتوان کرد
بی روی یار صبر میسر نمیشودبیصورتش حباب مصور نمیشود
سعادت روی با دین تو داردغنیمت خانهٔ زین تو دارد
لعل نوشینش چو خندان میشوددر جهان شکر فراوان میشود
باد صبا جیب سمن برگشادغلغل بلبل به چمن در فتاد
کجا کسیکه مرا مژدهٔ چمانه دهدعلیالصباح به من بادهٔ شبانه دهد