دفتر شعر
۱۰۶ شعر در این دفتر
سپیدهدم به صبوحی شراب خوش باشدنوا و نغمهٔ چنگ و رباب خوش باشد
جوقی قلندرانیم بر ما قلم نباشدبود و وجود ما را باک از عدم نباشد
شرم دار ایدل از این دهر رهائی تا چندبیخودی تا به کی و بیهده رائی تا چند
دلم زین بیش غوغا بر نتابدسرم زین بیش سودا بر نتابد
ز سوز عشق من جانت بسوزدهمه پیدا و پنهانت بسوزد
وداع کعبهٔ جان چون توان کردفراقش بر دل آسان چون توان کرد
عاشق شوریده ترک یار نتوانست کردصبر بیدل کرد و بیدلدار نتوانست کرد
علیالصباح که نرگس پیاله برداردسمن به عزم صبوحی کلاله بردارد
خرم آن کس که غم عشق تو در دل داردوز همه ملک جهان مهر تو حاصل دارد
ناگاه هوش و صبر من آن دلربا ببردچشمش به یک کرشمه دل از دست ما ببرد
پیوسته چشم شوخت ما را فکار داردآن ترک مست آخر با ما چکار دارد
یار پیمان شکنم با سر پیمان آمددل پر درد مرا نوبت درمان آمد
باز ترک عهد و پیمان کرده بودکشتن ما بر دل آسان کرده بود
از دم جانبخش نی دل را صفایی میرسدروح را از نالهٔ او مرحبایی میرسد
دل همان به که گرفتار هوائی باشدسر همان به که نثار کف پائی باشد
دوش عقلم هوس وصل تو شیدا میکرددلم آتشکده و دیده چو دریا میکرد
دوش سلطان خیالش باز غوغا کرده بودملک جان تاراج و رخت صبر یغما کرده بود
جوق قلندرانیم در ما ریا نباشدتزویر و زرق و سالوس آیین ما نباشد
میپزد باز سرم بیهده سودای دگرمیکند خاطر شوریده تمنای دگر
مرا دلیست گرفتار خطهٔ شیرازز من بریده و خو کرده با تنعم و ناز
چمن دل بردن آیین میکند بازجهان را لاله رنگین میکند باز
با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوزآخر نشد میانهٔ ما ماجری هنوز
قصهٔ درد دل و غصهٔ شبهای درازصورتی نیست که جایی بتوان گفتن باز
بییار، دل شکسته و دور از دیار خویشدرماندهایم، عاجز و حیران به کار خویش