دفتر شعر
۱۰۶ شعر در این دفتر
در این چنین سره فصلی و نوبهاری خوشخوشا کسیکه کند عیش با نگاری خوش
وصل جانان باشدم جان گو مباشدر جهان جز فکر جانان گو مباش
نه بر هر خان و خاقان میبرم رشکنه بر هر میر و سلطان میبرم رشک
ای تُرک! چشم مستت بیمار خانهٔ دلزلف تو دام جانها، خال تو دانهٔ دل
گوئی آن یار که هر دو ز غمش خستهتریمبا خبر نیست که ما در غم او بیخبریم
حال خود بس تباه میبینمنامهٔ دل سیاه میبینم
ما سریر سلطنت در بینوائی یافتیملذت رندی ز ترک پارسائی یافتیم
یارب از کرده به لطف تو پناه آوردیمبه امید کرمت روی به راه آوردیم
منم اسیر و پریشان ز یار خود محرومغریب شهر کسان و ز دیار خود محروم
باز در میکده سر حلقهٔ رندان شدهامباز در کوی مغان بی سر و سامان شدهام
قصد آن زلفین سرکش کردهامخاطر از سودا مشوش کردهام
هرگه که شبی خود را در میکده اندازیمصد فتنه برانگیزیم صد کیسه بپردازیم
از حد گذشت درد و به درمان نمیرسیمبر لب رسید جان و به جانان نمیرسیم
ما که رندان کیسه پردازیمکشتهٔ شاهدان شیرازیم
ما گدایان بعد از این از کار و بار آسودهایمچون به روزی قانعیم از روزگار آسودهایم
رفتم از خطهٔ شیراز و به جان در خطرموه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم
بیش از این بد عهد و پیمانی مکنبا سبکروحان گران جانی مکن
دلا باز آشفته کاری مکنچو دیوانگان بیقراری مکن
در خود نمیبینم که من بی او توانم ساختنیادل توانم یک زمان از کار او پرداختن
منگر به حدیث خرقهپوشانآن سختدلانِ سستکوشان
خدایا تو ما را صفائی بدهبه ما بینوایان نوائی بده
ای عاشقان رویت بر مهر دل نهادهزنجیریان مویت سرها به باد داده
باز فکند در چمن، بلبل مست غلغلهگشت ز جنبش صبا، دختر شاخ حامله
مرا دلیست ره عافیت رها کردهوجود خود هدف ناوک بلا کرده