دفتر شعر
۱۰۵ شعر در این دفتر
هرکه نامخت از گذشت روزگارنیز ناموزد ز هیچ آموزگار
از خراسان آن خورِ طاووس وشسوی خاور میخرامد شاد و خوش
هم چنان سرمه که دخت خوب رویهم به سان گرد بردارد ز روی
شب زمستان بود، کپی سرد یافتکرمکی شبتاب ناگاهی بتافت
آن گرنج و آن شکر برداشت پاکوندر آن دستار آن زن بست خاک
دمنه را گفتا که تا: این بانگ چیست؟با نهیب و سهم این آوای کیست؟
گفت: هنگامی یکی شهزاده بودگوهری و پر هنر آزاده بود
کشتیی بر آب و کشتیبانش بادرفتن اندر وادیی یکسان نهاد
بانگ زله کرد خواهد کر گوشوایچ ناساید به گرما از خروش
وز درخت اندر، گواهی خواهد اویتو بدانگاه از درخت اندر بگوی:
همچنان کَبتی که دارد انگبینچون بماند داستان من بر این:
هیچ شادی نیست اندر این جهانبرتر از دیدار روی دوستان
تا جهان بود از سر آدم فرازکس نبود از راز دانش بینیاز
گفت با خرگوش خانه خان منخیز خاشاکت ازو بیرون فگن
آن که را دانم که: اویم دشمنستوز روان پاک بدخواه منست
کار چون بسته شود بگشایداوز پس هر غم طرب افزایدا
بار کژ مردم به کنگرش اندراچون ازو سودست مر شادی ترا
آفریده مردمان مر رنج رابیش کرده جان رنج آهنج را
اندر آمد مرد با زن چرب چربگنده پیر از خانه بیرون شد به ترب
شاه دیگر روز باغ آراست خوبتختها بنهاد و بر گسترد بوب
خود ترا جوید همه خوبی و زیبهم چنان چون تو جبه جوید نشیب
پس تبیری دید نزدیک درختهر گهی بانگی بجستی تند و سخت
با کُروز و خرمی، آهو به دشتمی خرامد چون کسی کو مست گشت
خایگان تو چو کابیله شدسترنگ او چون رنگ پاتیله شدست