دفتر شعر
۱۰۵ شعر در این دفتر
چون درآمد آن کدیور، مرد زُفتبیل هشت و داسگاله برگرفت
آمد این شبدیز با مرد خراجدربجنبانید با بانگ و تلاج
دست و کف و پای پیران پر کلخجریش پیران زرد از بس دود نخج
گر خوری از خوردن افزایدت رنجور دمی مینو فراز آوردت و گنج
گفت: خیز اکنون و سازه ره بسیچرفت باید، ای پسر، ممغز تو هیچ
آهو از دام اندرون آواز دادپاسخ گَرزه به دانش باز داد
پادشا سیمرغ دریا را ببردخانه و بچه بدان تیتو سپرد
اندر آن شهری که موش آهن خوردباز پرد در هوا، کودک برد
از فراوانی، که خشکا مار کردزن نهان مر مرد را بیدار کرد
آنگهی گنجور مشک آمار کردتا مرو را زان بدان بیدار کرد
چونکه مالنده بدو گستاخ شدکار مالنده بدو درواخ شد
چون که نالنده بدو گستاخ شدتن درستی آمد و درواخ شد
کرد روبه یوزواری یک زَغَندخویشتن را زان میان بیرون فگند
مرد دینی رفت و آوردش کَنَندچون همی مهمان درِ من خواست کند
گنبدی نهمار بر برده، بلندنه ستونش از برون، نه زیر بند
روز جستن تازیانی چون نوندروز دن چون شست ساله سودمند
روز جستن تازیانی چون نوندبیش باشد تا تو باشی سودمند
گر بزان شهر با من تاختندمن ندانستم چه تنبل ساختند؟
نان آن مدخل ز بس زشتم نموداز پی خوردن گوارشتم نبود
گفت دینی را که: این دینار بودکین فراکن موش را پروار بود
زن چو این بشنیده شد خاموش بودکفشگر کانا و مردی لوش بود
سرخی خفچه نگر از سرخ بیدمعصفر گون، پوشش او خود سفید
چون کشف انبوه غوغایی بدیدبانگ وژخ مردمان، خشم آورید
سر فرو بردم میان آبخوراز فرنج منش خشم آمد مگر