دفتر شعر
۱۰۵ شعر در این دفتر
خور به شادی روزگار نوبهارمی گسار اندر تکوک شاهوار
داشتی آن تاجر دولت شعارصد قطار سار اندر زیر بار
مرد مزدور اندر آغازید کارپیش او دوستان همی زد بی کیار
آشکوخَد بر زمین هموار برهمچنان چون بر زمین دشوار بر
از تو دارم هر چه در خانه خنوروز تو دارم نیز گندم در کنور
گرسنه روباه شد تا آن تبیرچشم زی او برده، مانده خیر خیر
آتشی بنشاند از تن تفت و تیزچون زمانی بگذرد، گردد گمیز
وز چکاوک نوف بینی رستخیزدشت برگیرد بدان آوای تیز
چون گل سرخ از میان پیلگوشیا چو زرین گوشوار از خوب گوش
شیر خشم آورد و جست از جای خویشو آمد آن خرگوش را الفغده پیش
ابله و فرزانه را فرجام خاکجایگاه هر دو اندر یک مغاک
موی سر جغبوت و جامه ریمناکاز برون سو باد سرد و بیمناک
زد کلوخی بر هباک آن فزاکشد هباک او به کردار مغاک
از دهان تو همی آید غشاکپیر گشتی ریخت مویت از هباک
خشم آمدش و همان گه گفت: ویکخواست کورا برکند از دیده کیک
ماده گفتا: هیچ شرمت نیست، ویکبس سبکباری، نه بد دانی، نه نیک
دم سگ بینی ابا بتفوز سگخشک گشت، کش نجنبد هیچ رگ
چون فراز آید بدو آغاز مرگدیدنش بیگار گرداند مجرگ
ایستاده دیدم آن جا دزد و غولروی زشت و چشمها همچون دو غول
چون که زن را دید فغ، کرد اشتلمهمچو آهن گشت و نداد ایچ خم
تا به خانه برد زن را با دلامشادمانه زن نشست و شادکام
نزد آن شاه زمین کردش پیامدارویی فرمود زامهران به نام
بس که برگفته پشیمان بودهامبس که بر ناگفته شادان بودهام
کرد باید مر مرا و او را رونشیر تا تیمار دارد خویشتن