دفتر شعر
۱۰۵ شعر در این دفتر
بینی و گنده دهان داری و نایخایگان غر، هر یکی همچون درای
پیسی و ناسور کون و گربه پایخایه گر داری تو، چون اشتر درای
آبکندی دور و بس تاریک جایلغز لغزان چون درو بنهند پای
زشت و نافرهخته و نابخردیآدمی رویی و در باطن بدی
من سخن گویم، تو کانایی کنیهر زمانی دست بر دستی زنی
دستگاه او نداند کز چه روی؟تنبل و کنبوره در دستان اوی
شو، بدان گنج اندرون خمی بجویزیر او سُمجی است، بیرون شد بدوی
چون یکی جغبوت پستانبند اویشیر دوشی زو به روزی دو سبوی
خم و خنبه پر ز انده، دل تهیزعفران و نرگس و بید و بهی