دفتر شعر
۱۰۵ شعر در این دفتر
پس شتابان آمد اینک پیرزنروی یکسو، کاغه کرده خویشتن
زش ازو پاسخ دهم اندر نهانزش به بیداری میان مردمان
چون بگردد پای او از پایدانخود شکوخیده بماند هم چنان
مار و غنده کربشه با کژدمانخورد ایشان گوشت روی مردمان
تاک رز بینی شده دینارگونپرنیان سبز او زنگارگون
از همالان وز برادر من فزونزان که من امیدوارم نیز یون
گر درم داری، گزند آرد بدینبفگن او را گُرم و درویشی گزین
مرد را نهمار خشم آمد ازینغاو شنگی به کف آوردش، گزین
ار همه خوبی و نیکی دارد اوماده ور بر کار خویش ار دارد او
تنگ شد عالم برو از بهر گاوشور شور اندر فگند و کاو کاو
گفت: فردا بینیام در پیش توخود بیاهنجم ستیم از ریش تو
کاش آن گوید که باشد بیش نهبر یکی بر چند بفزاید فره
هیچ گنجی نیست از فرهنگ بهتا توانی رو هوا زی گنج نه
روی هر یک چون دو هفته گرد ماهجامهشان غفه، سموریشان کلاه
اخترانند آسمانشان جایگاههفت تابنده دوان در دو و داه
سوس پرورده به می بگداختهنیک درمانی زنان را ساخته
پر بکنده، چنگ و چنگل ریختهخاک گشته، باد خاکش بیخته
نزد تو آماده بدو آراستهجنگ او را خویشتن پیراسته
سنجد چیلان بدو نیمه شدهنقطهٔ سرمه به یک یک برزده
هست از مغز سرت، ای منگلههمچو رش مانده تهی از کشکله
بهترین یاران و نزدیکان همهنزد او دارم همیشه اندمه
پس بیو بارید ایشان را همهنی شبان را میش زنده، نی رمه
جای کرد از بهر بودن کازهایزان که کرده بودشان اندازهای
گفت: ای من، مرد خام کل درایپیش آن فرتوت پیر ژاژخای