دفتر شعر
۱۶۲ شعر در این دفتر
مژه سوزن رفویی، نخی از شکنج موییکه زنی به پارههای دلم ای پری رفویی
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکندبلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند
گذار آرد مَهِ من گاهگاه از اشتباه اینجافدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا
علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا راکه به ماسوا فکندی همه سایه هما را
به چشمک این همه مژگان به هم مزن یاراکه این دو فتنه به هم میزنند دنیا را
سنین عمر به هفتاد میرسد ما راخدای من که به فریاد میرسد ما را
زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان راولیکن پوست خواهد کَند ما یکلاقبایان را
بیداد رفت لالهٔ بر باد رفته رایا رب خزان چه بود بهار شکفته را
شب به هم درشکند زلف چلیپایی راصبحدم سردهد انفاس مسیحایی را
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی رانجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرابیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا
زندگی شد من و یک سلسله ناکامیهامستم از ساغر خون جگر آشامیها
طبعم از لعل تو آموخت درافشانیهاای رخت چشمه خورشید درخشانیها
زین همرهان همراز من تنها تویی تنها بیاباشد که در کام صدف گوهر شوی یکتا بیا
باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشبتا کنی عقده اشک از دل من باز امشب
صدای سوز دل شهریار و ساز حبیبچه دولتی است به زندانیان خاک نصیب
ای چشم خمارین که کشد سرمه خوابتوی جام بلورین که خورد باده نابت
ای جگرگوشه، کیست دمسازت؟با جگر حرف میزند سازت
ای چشم خمارین، تو و افسانهٔ نازتوی زلف کمندین، من و شبهای درازت
تا چشم دل به طلعت آن ماه منظر استطالع مگو که چشمهٔ خورشید خاور است
ماهم که هالهای به رخ از دود آهش استدائم گرفته چون دل من روی ماهش است
ایرجا سر بِدَرآور که امیر آمده استچه امیری که به عشق تو اسیر آمده است
از کوری چشم فلک امشب قمر اینجاستآری قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست
پا شو ای مست که دنیا همه دیوانهٔ توستهمه آفاق پر از نعرهٔ مستانهٔ توست