دفتر شعر
۱۶۲ شعر در این دفتر
شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردن استروز ستاره تا سحر تیره به آه کردن است
منم که شعر و تغزل، پناهگاه من استچنان که قول و غزل نیز، در پناه من است
کنون که فتنه فرا رفت و فرصت است ای دوستبیا که نوبت انس است و الفت است ای دوست
کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیستبا دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست
ندارِ عشقم و با دل سر قمارم نیستکه تاب و طاقت آن مستی و خمارم نیست
هیچ آفریدهای به جمال فریده نیستاین لطف و این عفاف به هیچ آفریده نیست
خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیستبه زندگانی من فرصت جوانی نیست
سری به سینه خود تا صفا توانی یافتخلاف خواهش خود تا خدا توانی یافت
برداشت پرده شمعم و پروانه پرگرفتبازار شوق پردگیان باز درگرفت
رفتم و بیشم نبود روی اقامتوعده دیدار گو بمان به قیامت
دیر آمدی که دست ز دامن ندارمتجان مژده دادهام که چو جان در بر آرمت
گاهی گر از ملال محبت بخوانمتدوری چنان مکن که به شیون برانمت
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانتکه جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت
شنیدهام که به شاهان عشق بخشی تاجبه تاج عشق تو من مستحقم و محتاج
یا رب مباد کز پا جانان من بیفتددرد و بلای او کاش بر جان من بیفتد
مه من هنوز عشقت دل من فگار داردتو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد
با رنگ و بویت ای گل گل رنگ و بو نداردبا لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد
شباب عمر عجب با شتاب میگذردبدین شتاب خدایا شباب میگذرد
جوانی حسرتا با من وداع جاودانی کردوداع جاودانی حسرتا با من جوانی کرد
آمد آن شاهد دل برده و جان بازآوردجانم از نو به تن آن جان جهان بازآورد
چو آفتاب به شمشیر شعله برخیزدسپاه شب به هزیمت چو دود بگریزد
رقیبت گر هنر هم دزدد از من، من نخواهد شدبه گلخن گرچه گل هم بشکفد، گلشن نخواهد شد
کاش پیوسته گل و سبزه و صحرا باشدگلرخان را سرِ گلگشت و تماشا باشد
بی تو ای دل نکند لاله به بار آمده باشدما در این گوشه زندان و بهار آمده باشد