دفتر شعر
۱۶۲ شعر در این دفتر
صبا به شوق، در ایوان شهریار آمدکه خیز و سر به در از دخمه کن، بهار آمد
خوابم آشفت و سر خفته به دامان آمدخواب دیدم که خیال تو به مهمان آمد
ماندم به چمن شب شد و مهتاب برآمدسیمای شب آغشته به سیماب برآمد
شب است و چشم من و شمع اشکبارانندمگر به ماتم پروانه سوگوارانند
مسافری که به رخ اشک حسرتم بدوانددلم تحمل بار فراق او نتواند
لبت تا در شکفتن لاله سیراب را مانددلم در بیقراری چشمه مهتاب را ماند
بهار آمد که بازم گل به باغ و بوستان خواندبه گوشم ناله بلبل هزاران داستان خواند
نوجوانان وطن بستر به خاک و خون گرفتندتا که در بر شاهد آزادی و قانون گرفتند
روشنانی که به تاریکی شب گردانندشمع در پرده و پروانه سرگردانند
سبوکشان که به ظلمات عشق خضر رهندز جوی آب بقا هم به چابکی بجهند
شبها به کنج خلوتم آواز میدهندکای خفته گنج خلوتیان باز میدهند
تا که از طارم میخانه نشان خواهد بودطاق ابروی توام قبله جان خواهد بود
شمعی فروخت چهره که پروانهٔ تو بودعقلی درید پرده که دیوانهٔ تو بود
دوش در خواب من آن لالهعذار آمده بودشاهد عشق و شبابم به کنار آمده بود
یاد آن که جز به روی منش دیده وا نبودوان سست عهد جز سری از ما سوا نبود
اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبوداز آب رفته هیچ نشانی به جو نبود
گر به پیرانه سرم بخت جوانی به سر آیداز در آشتیَم آن مه بیمهر درآید
تا دهن بستهام از نوشلبان میبرم آزارمن اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار
دیدمت دورنمای در و بام ای شیرازسرم آمد به برِ سینه؛ سلام ای شیراز
فَرُّخا از تو دلم ساخته با یاد هنوزخبر از کوی تو میآوردم باد هنوز
شب است و باغ گلستان خزان رؤیاخیزبیا که طعنه به شیراز میزند تبریز
اگر که شبرو عشقی چراغ ماهت بسستاره چشم و چراغ شب سیاهت بس
قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرسکس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس
آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرسآن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس