دفتر شعر
۱۶۲ شعر در این دفتر
در دیاری که در او نیست کسی یار کسیکاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی
رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقیحسرت عهد و وداعم با دل و دلدار باقی
نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکیچه گویم با تو کز عزت ورای عقل و ادراکی
ای گل به شکر آنکه در این بوستان گلیخوش دار خاطری ز خزان دیده بلبلی
خوشست پیری اگر مانده بود جان جوانیولی ز بخت بد از من نه جسم ماند و نه جانی
خلوتم چراغان کن ای چراغ روحانیای ز چشمه نوشت چشم و دل چراغانی
نالدم پای که چند از پی یارم بدوانیمن بدو میرسم اما تو که دیدن نتوانی
ریختم با نوجوانی باز طرح زندگانیتا مگر پیرانه سر از سر بگیرم نوجوانی
بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانیداستانها دارم از بیداد پیری با جوانی
ای دل به ساز عرش اگر گوش میکنیاز ساکنان فرش فراموش میکنی
ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنیخاری به خود میبندی و ما را ز سر وا میکنی
امشب ای ماه به درد دل من تسکینیآخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینیبرو که چون من و چشمت به گوشه ها بنشینی
شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهیلرزان به سان ماه و لغزان به سان ماهی
تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهییک عمر قناعت نتوان کرد الهی
ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهینه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی
سپاه صبح زد از ماه خیمه تا ماهیستاره کوکبه آفتاب خرگاهی
چند بارد غم دنیا به تن تنهاییوای بر من تن تنها و غم دنیایی