دفتر شعر
۱۶۲ شعر در این دفتر
سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه؟زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه؟
نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیدهکه بلکه رام غزل گردی ای غزال رمیده
کار گل زار شود گر تو به گلزار آیینرخ یوسف شکند چون تو به بازار آیی
ای ماه شب دریا ای چشمه زیبایییک چشمه و صد دریا فری و فریبایی
مایه حسن ندارم که به بازار من آییجانفروش سر راهم که خریدار من آیی
رندم و شهره به شوریدگی و شیداییشیوهام چشمچرانی و قدحپیمایی
شکفتهام به تماشای چشم شهلاییکه جز به چشم دلش نشکفد تماشایی
بزن که سوز دل من به ساز میگوییز ساز دل چه شنیدی که باز میگویی
راه گم کرده و با روی چو ماه آمدهایمگر ای شاهد گمراه به راه آمدهای
هردم چو توپ میزندم پشت پای وایکس پیش پای طفل نیفتد که وای وای
الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادینگارین نخل موزونی همایون سرو آزادی
شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحر کردیسحر چون آفتاب از آشیان من سفر کردی
چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی؟چه شد که شیوهٔ بیگانگی رها کردی؟
نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردیگرچه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی
ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدیچه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی
باز امشب ای ستاره تابان نیامدیباز ای سپیده شب هجران نیامدی
آن کبوتر ز لب بام وفا شد سفریماهم از کارگه دیده نهان شد چو پری
فریب رهزن دیو و پری تو چون نخوریکه راه آدم و حوا زده است دیو و پری
زلف او برده قرار خاطر از من یادگاریمن هم از آن زلف دارم یادگاری بیقراری
ای پریچهره که آهنگ کلیسا داریسینهٔ مریم و سیمای مسیحا داری
ز دریچههای چشمم نظری به ماه داریچه بلند بختی ای دل که به دوست راه داری
دستی که گاه خنده به آن خال میبریای شوخ سنگدل دلم از حال میبری
دل و جانی که دربردم من از ترکان قفقازیبه شوخی میبرند از من سیهچشمان شیرازی
اگر بلاکش بیداد را به داد رسیخدا کند که به سر منزل مراد رسی