دفتر شعر
۱۶۲ شعر در این دفتر
مهتاب و سرشکی به هم آمیخته بودیمخوش رویهم آن شب من و مه ریخته بودیم
تا کی در انتظار گذاری به زاریامباز آی بعد از این همه چشمانتظاریام
ای شاخ گل که در پی گلچین دوانیاماین نیست مزد رنج من و باغبانیام
از زندگانیام گله دارد جوانیامشرمندهٔ جوانی از این زندگانیام
سر برآرید حریفان که سبویی بزنیمخواب را رخت بپیچیم و به سویی بزنیم
هر سحر یاد کز آن زلف و بناگوش کنیمروز خود با شب غم دست در آغوش کنیم
بلبل عشقم و از آن گل خندان گویمسخن از آن گل خندان به سخندان گویم
نیما غم دل گو که غریبانه بگرییمسر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگرانرفتم از کوی تو لیکن عقبِ سر نگران
یا رب آن یوسف گم گشته به من بازرسانتا طربخانه کنی بیت حزن بازرسان
خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتنگر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن
در بهاران سری از خاک برون آوردنخنده ای کردن و از باد خزان افسردن
آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودنیا حریفی نشود رام چه خواهد بودن
ای کعبه دری باز به روی دل ما کنوی قبله دل و دیدهٔ ما قبلهنما کن
ای طلعت تو خنده به خورشید و ماه کنزلف تو روز روشن مردم سیاه کن
نالد به حال زار من امشب سه تار مناین مایهٔ تسلی شب های تار من
به اختیار دلی برد چشم یار از منکه دور از او ببرد گریه اختیار از من
کس نیست در این گوشه فراموشتر از منوز گوشهنشینان تو خاموشتر از من
تیرهگون شد کوکبِ بختِ همایونفالِ منواژگون گشت از سپهر واژگون اقبالِ من
این همه جلوه و در پرده نهانی گل منوین همه پرده و از جلوه عیانی گل من
باز شد روزنی از گلشن شیراز به منمیکشد نرگس و نارنج سری باز به من
عشقی که درد عشق وطن بود درد اواو بود مرد عشق که کس نیست مرد او
یادم نکرد و شاد حریفی که یاد از اویادش بخیر گرچه دلم نیست شاد از او
ای آفتاب هالهای از روی ماه تومه بر لب افق لبهای از کلاه تو