دفتر شعر
۱۶۲ شعر در این دفتر
به تودیع تو جان میخواهد از تن شد جدا حافظبه جان کندن وداعت میکنم حافظ خداحافظ
به خاک من گذری کن چو گل گریبان چاککه من چو لاله به داغ تو خفتهام در خاک
از غم جدا مشو که غنا میدهد به دلاما چه غم غمی که خدا میدهد به دل
گر من از عشق غزالی غزلی ساختهامشیوه تازهای از مبتذلی ساختهام
دامن مکش به ناز که هجران کشیدهامنازم بکش که ناز رقیبان کشیدهام
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستمروزی سراغ وقت من آئی که نیستم
برو ای تُرک که تَرک تو ستمگر کردمحیف از آن عمر که در پای تو من سرکردم
نفسی داشتم و ناله و شیون کردمبی تو با مرگ عجب کشمکشی من کردم
چو بستی در به روی من، به کوی صبر رو کردمچو درمانم نبخشیدی، به دردِ خویش خو کردم
ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودمخانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم
شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودمبه جلد رهگذر اما در انتظار تو بودم
به تیرهبختی خود کس نه دیدم و نه شنیدمز بخت تیره خدایا چه دیدم و چه کشیدم
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرمتو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
دل شبست و به شمران سراغ باغ تو گیرمگه از زمین و گه از آسمان سراغ تو گیرم
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشمعاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشمآخر نه باغبانم شرط است من نباشم
اگرچه رند و خراب و گدای خانه به دوشمگدائی در عشقت به سلطنت نفروشم
خراب از باد پائیز خمارانگیز تهرانمخمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم
به مرگ چاره نجستم که در جهان مانمبه عشق زنده شدم تا که جاودان مانم
از همه سوی جهان جلوه او میبینمجلوه اوست جهان کز همه سو میبینم
چه شد آن عهد قدیم و چه شد آن یار ندیمخون کند خاطر من خاطره عهد قدیم
روی در کعبه این کاخ کبود آمدهایمچون کواکب به طواف و به درود آمدهایم
تا کی چو باد سر بدوانی به وادیامای کعبهٔ مراد ببین نامرادیام
امشب از دولت می دفع ملالی کردیماین هم از عمر شبی بود که حالی کردیم