دفتر شعر
۱۱۸ شعر در این دفتر
گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بودگفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود
آفتاب از روی او شد در حجابسایه را باشد حجاب از آفتاب
مدتی شد کآتش سودای تو در جان ماستزآن تمنایی که دایم در دل ویران ماست
آن کیست تا به حضرت سلطان ادا کندکز جور چرخ گشت شتر گربهها پدید
دل مبند ای مرد بخرد بر سخای عمر و زیدکس نمیداند که کارش از کجا خواهد گشاد
تنم ز رنج فراوان همی نیاسایددلم از انده بی حد همی بفرساید
صباح جمعه بُد و سادس ربیع نخستکه از دلم رخ آن ماهروی شد زائل
درین وادی به بانگ سیل بشنوکه صد من خون مظلومان به یک جو
دل شوق لبت مدام داردیا رب ز لبت چه کام دارد
ز دل بر آمدم و کار بر نمیآیدز خود برون شدم یار در نمیآید
سر ِ سودای تو اندر سر ما میگرددتو ببین در سر شوریده چها میگردد
ساقی اندر قدحم باز می گلگون کرددر مَی کهنه دیرینهء ما افیون کرد
من خرابم زغم یار خراباتی خویشمی زند غمزه او ناوک غم بر دل ریش
نیست کس را ز کمند سر زلف تو خلاصمیکشی عاشق مسکین و نترسی ز قصاص
حسن و جمال تو جهان جمله گرفت طول و عرضشمس و فلک خجل شده از رخ خوب ماه ارض
گرد عذار یار من تا بنوشت گرد خطماه ز حسن روی او راست فتاد در غلط
ز چشم بد رخ خوب تو را خدا حافظکه کرد جمله نکویی به جای ما حافظ
ای برده دلم را تو بدین شکل و شمایلپروای کست نیست جهانی به تو مایل
الم یأن للحباب أن یترحمواو للنّاقضین العهد أن یتندّموا
خیر مقدم مرحبا ای طایر میمون قدمتا چه داری مژدهٔ اقبال آن صاحب کرم
نصیبِ من چو خرابات کرده است اِلهدر این میانه بگو، زاهدا! مرا چه گناه؟
هر که آمد در جهان پر ز شورعاقبت رفتن می باید به گور
در این وادی به بانگ سیل بشنوکه صد من خون مظلومان به یک جو
ای داده بیاد دوستداریاین بود وفا و عهد و یاری