دفتر شعر
۱۱۸ شعر در این دفتر
ساقیا ساغر شراب بیاریک دو جام شراب ناب بیار
مباد کس چو من خسته مبتلای فراقکه عمر من همه بگذشت در بلای فراق
پدید آمد رسوم بی وفایینماند از کس نشان آشنایی
بیار باده و بازم رهان ز مخموریکه هم به باده توان کرد دفع رنجوری
ای باد نسیم یار داریزآن نفحهٔ مشکبار داری
برو زاهد به امیدی که داریکه دارم همچو تو امیدواری
جای حضور و گلشن امن است این سرایزین در به شادمانی و عیش و طرب در آی
شب از مطرب که دل خوش باد وی راشنیدم نالهٔ جانسوز نى را
لطف باشد گر نپوشى از گداها، روت راتا به کام دل ببیند دیدهٔ ما، روت را
تا جمالت عاشقان را زد به وصل خود صلاجان و دل افتاده اندر زلف و خالت در بلا
خوشتر از کوی خرابات نباشد جاییکه به پیرانه سرم دست دهد ماوایی
چون در جهان خوبی امروز کامکاریشاید که عاشقان را کامی ز لب بر آری
ساقی اگرت هوای ما هی،جز باده مباد نزد ما هی!
برو ای طبیبم از سر که خبر ز سر ندارمبه خدا رها کنم جان که ز جان خبر ندارم
دلبر و جانان من برد دل و جان منبرد دل و جان من دلبر و جانان من
عید است و موسم گل، ساقی بیار بادههنگام گل که دیده بی می قدح نهاده
روزی که فلک از تو بریدهست مراکس با لب پر خنده ندیدهست مرا
اکنون که ز گل باز چمن شد چو بهشتیساقی می گلرنگ طلب بر لب کشتی
زآن بادهٔ دیرینهٔ دهقان پرورددر ده که تراز عمر نو خواهم کرد
شب رفت به پایان و حکایت باقیستشکر تو نگفتیم و شکایت باقیست
یا کار به کام دل مجروح شودیا ملک دلم بی ملک روح شود
راه طلب تو خار غمها داردکو راهروى که این قدمها دارد؟