دفتر شعر
۱۱۸ شعر در این دفتر
در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشدگر خرمنی بسوزد چندان عجب نباشد
صورت خوبت نگارا خوش به آیین بستهاندگوییا نقش لبت از جان شیرین بستهاند
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآیدکه ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
دلا چندَم بریزی خون؟ ز دیده شرم دار آخرتو نیز ای دیده خوابی کن، مراد دل بر آر آخر
صبا به مقدم گل راح روح بخشد بازکجاست بلبل خوشگوی؟ گو برآر آواز!
جانا تو را که گفت که احوال ما مپرسبیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس
به جد و جهد چو کاری نمیرود از پیشبه کردگار رها کرده به مصالح خویش
رهروان را عشق بس باشد دلیلآب چشم اندر رهش کردم سبیل
روز عید است و من امروز در آن تدبیرمکه دهم حاصل سیروزه و ساغر گیرم
ای در چمن خوبی رویت چو گل خودروچین شکن زلفت چون نافهٔ چین خوش بو
ای از فروغ رویت روشن چراغ دیدهخوشتر ز چشم مستت چشم جهان ندیده
من دوش پنهان میشدم تا قصر جانان سنگنکنرمک نهادم پای را رفتم به ایوان سنگنک
مطرب خوشنوا بگو تازه به تازه نو به نوباده دلگشا بجو تازه به تازه نو به نو
گر زلف پریشانت در دست صبا افتدهر جا که دلی باشد در دام بلا افتد
ببین هلالِ محرّم بخواه ساغر راحکه ماه اَمن و اَمان است و سال صلح و صلاح
من ار زآن که گردم به مستی هلاکبه آیین مستان بریدم به خاک
ای ز شرم عارضت گل کرده خویبر عرق پیش عقیقت جام می
به فر دولت گیتی فروز شاه شجاعکه با کسم نبود بهر مال و جاه نزاع
نور خدا نمایدت آینهٔ مجردیاز در ما در آ اگر طالب عشق سرمدی
دریغا خلعت حسن جوانیگرش بودی طراز جاودانی
بلبل اندر ناله و، گُل خندهٔ خوش میزندچون نسوزد دل که دلبر در وِی آتش میزند؟
برو ای زاهد و دعوت مکنم سوی بهشتکه خدا در ازل از اهل بهشتم بسرشت
میزنم هر نفس از دست فراقت فریادآه اگر نالهٔ زارم نرساند به تو باد
عشقت نه سرسریست که از دل به در شودمهرت نه عارضیست که جای دگر شود