دفتر شعر
۱۱۸ شعر در این دفتر
ای هر نفسی نهاده بر کف ساغرعیبی نبود ز دوستان یاد آور
بنگر به چمن جمال فرخندهٔ گلگه گریهٔ ابر بین و گه خندهٔ گل
هرگز نکنم سوز تو ای شمع چگلپیدا من اگر چه هست کار مشکل
جانا چو شبی با تو به روز آوردمگر بی تو دمی برآورم نامردم
من ترک تو ای نگار آسان ندهمتا پیش زمرد خطت جان ندهم
آن به که بجامِ باده دل شاد کنیموز نآمده و گذشته کم یاد کنیم
ای آن که نهند مهر و ماه از تمکینبر خاک جناب تو شب و روز جبین
گر مست نیی مست نمایی میکندیوانه نیی کاله ربایی میکن
ای رای تو صحرای امل پیمودنتا چند بر آفتاب گل اندودن
حافظ ورق سخنگذاری طی کنوین خامهٔ تزویر و ریا را پی کن
آنم که پدید گشتم از قدرتِ توپرورده شدم به ناز در نعمت تو
تا کی بود این جور و جفا کردن توبیهوده دل خلایق آزردن تو
گل را دیدم نشسته بر تخت شهیگفتا بشنو راستی از مرد رهی
گل گفت اگر دستگهی داشتمیبگریختمی اگر رهی داشتمی
کم گوی به جز مصلحت خویش مگویچیزی که نپرسند تو خود پیش مگوی
اگر ز کوی تو بویی به من رساند بادبه مژده جان و جهان را به باد خواهم داد
ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور مابخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما
صبح دولت میدمد کو جام همچون آفتابفرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب
اگر به لطف بخوانی مَزید الطاف استوگر به قهر برانی درون ما صاف است
غمش تا در دلم مَأوا گرفته استسرم چون زلف او سودا گرفته است
هوس باد بهارم به سوی صحرا بردباد بوی تو بیاورد و قرار از ما برد
صراحی دگر بارم از دست بردبه من باز بنمود می دستبرد
من و صلاح و سلامت؟ کَس این گمان نَبَرَدکه کَس به رِندِ خرابات، ظَنِّ آن نَبَرَد
کارم ز دور چرخ به سامان نمیرسدخون شد دلم ز درد، به درمان نمیرسد