دفتر شعر
۱۱۸ شعر در این دفتر
فساد چرخ نبینیم و نشنویم همیکه چشمها همه کور است و گوشها همه کر
ز خواب مستی دوشین چو دیده بگشودمسفیدهدم که شدم محرم سرای سرور
حسن این نظم از بیان مستغنی استبر فروغ خور کسی جوید دلیل
کل قند شعر من ز بنفشه شکر رباستزان غیرت طبرزد و کعبالغزال شد
شاها مبشری ز بهشتم رسیده استرضوان سریر و حوروش و سلسبیل موی
دل منه ای جان من بر خواجه و شاه و وزیرکس نمیداند که کارش از کجا خواهد گشاد
بگذشتن فرصت ای برادردر گرمروی چو میغ باشد
هنگام بهار است گل لاله و نسریناز خاک در آیند و تو در خاک چرایی؟
ای دل مجوی منصب دنیا که هیچ نیستنقصان بود ز عزل کمالت نه از عمل
از بد دهر اگر همی رنجیرنجش از روزگار سهل بود
حکیم فکر من از عقل کرد دوش سؤالکه ای یگانهٔ الطاف خالق رحمان
به روز کاف و الف، از جمادی الاولیبه سال ذال و دگر نون و حا، علیالاطلاق
با دوست نشین و باده و جام طلبنوش از لب آن سرو گلاندام طلب
در خوبی و دلبری بت من طاق استبیچاره دلم به وصل او مشتاق است
نوباوهٔ گلبن جوانی عشق استسرمایهٔ عمر جاودانی عشق است
نه جان تو با سر الهی پرداختنه در طلب لایتناهی پرداخت
نام بت من که مه ز رویش خجل استده حرف ز نظم حافظ مرتحل است
بردار دل از مادر دهر ای فرزندبا نصف اخیر شوهرش در پیوند
تا حکم قضای آسمانی باشدکار تو همیشه کامرانی باشد
باز آی که جانم به جمالت نگران استباز آی که دل در غم هجرت به فغان است
با مردم نیک بد نمیباید بوددر سایهٔ دیو و دد نمیباید بود
شیریندهنان عهد به پایان نبرندصاحبنظران ز عاشقی جان نبرند
یاران چو به هم دست در آغوش کنیداین گردش چرخ را فراموش کنید
عشق آتش غم در دل ویرانه نهادزنجیر بلا بر من دیوانه نهاد