دفتر شعر
۱۱۳ شعر در این دفتر
سپاس و آفرین آن پادشا راکه گیتی را پدید آورد و ما را
کنون گویم ثناهای پیمبرکه ما را سوی یزدانست رهبر
سه طاعت واجب آمد بر خردمندکه آن هر سه به هم دارند پیوند
چو ایزد بندهای را یار باشددو چشم دولتش بیدار باشد
چو سلطان معاصم شاه شاهانبه فال نیک آمد در صفاهان
چه خواهی نیکتر زین ای صفاهانکه گشتی دار ملک شاه شاهان
چو کوس از درگه سلطان بغرّیدتو گفتی کوه و سنگ از هم بدرّید
نوشته یافتم اندر سَمَرها،ز گُفْتِهْیْ راوِیانَ اندر خبرها،
چنان آمد که روزی شاهِ شاهان،که خوانْدَنْدَش همی موبد منیکان،
جهان را رنگ و شِکل بیشمارست.خِرَد را بافرینش کارزارست.
چو قَدِّ ویسِ بُتپیکر چنان شد،که همبالای سرو بوستان شد،
چو مادر دید ویسِ دلستان را،به گونه خوار کرده گلستان را،
چو بدفرجام خواهد بُد یکی کارهم از آغاز او آید پدیدار
چو داد آن آگهی مر شاه را زردرخان از خشم شد مر شاه را زرد
چو از شاه آگهی آمد به ویروکه هم زو کینه دارد هم ز شهرو
چو از خاور بر آمد اختران شاهشهی کش مه وزیرست آسمان گاه
چو خورشید بتان ویس دلارامتن خود دید همچون مرغ در دام
چو ویس دلبر این پیغام بشنیدتو گفتی زو بسی دشنام بشنید
شهنشه را خوش آمد پاسخ زردهمانگه نزد شهرو نامهای کرد
چو ویرو از شهنشاه آگاهی یافتز تارم باز گشت و تیره بشتافت
چو روشن گشت شه را چشم امیدز پستا زی خراسان برد خورشید
چو در مرو گزین شد شاه شاهانعدیل شاه شاهان ماه ماهان
چو دایه شد ز کار ویس آگاهکه چون آواره برد او را شهنشاه
چو دایه ویس را چونان بیاراستکه خورشید از رخ او نور می خواست