دفتر شعر
۱۱۳ شعر در این دفتر
سمن بر ویس جوشان و خروشاندو چشمه خونش از دو چشم گریان
جهان افروز رامین گفت ازین پسنپنداری که از من برخورد کس
سمنبر ویس دست رام در دستز داغ عاشقی بیهوش و سرمست
چو ویس دلبر از رامین جدا شدهوا همچون دمنده اژدها شد
چو یک مه ویس و رامین شاد بودندبه باغ عشق چون شمشاد بودند
چو لشکرگاه زد خرم بهارانبه دشت و کوهسار و جویباران
چو رامین دور گشت از ویس دلبندنشاط و کام ازو ببرید پیوند
حریر و مشک و عنبر خواست و خامهز درد دل به رامین کرد نامه
چو دود شب بماند از آتش روزفلک بنوشت خیری مفرش روز
بجست از خواب زرد و تیغ برداشتکجا چون شیر در کوشش جگر داشت
پس آنگه گرد کرد از مرو یکسربه زودی هر چه اشتر بود و استر
چو آگاهی به لشکرگاه بردندبزرگان شاه را آگه نکردند
چهان را گرچه بسیار آزماییمنهفته بند رازش چون گشاییم
چو آگاهی به رامین شد ز موبدکه او را چون فروبرد اختر بد
چو با رامین بد او هشتاد و یک سالزمانه سرو او را کرد چون نال
سر سال و خجسته روز نوروزجهان پیروز گشت از بخت پیروز
برآمد آفتاب شاد کامیزدوده شد هوای نیکنامی