دفتر شعر
۱۱۳ شعر در این دفتر
چو رامین چند گه با گل بپیوستشد از پیوند او هم سیر و هم مست
چو از نخچیر باز آمد رفیدایکایک راز بر گل کرد پیدا
خوشا بادا که از مشرق درآیدتو گویی کز گلستانی برآید
سر نامه به نام ویس بترویمه سوسنبر و مهر سمنبوی
اگرچه عشق سر تا سر زیانستهمه رنج تن و درد روانست
خوشا مروا نشست شهریارانخوشا مروا زمین شاد خواران
چو رامین دید بانو را دلازارز لب بارنده زهر آلود گفتار
جوابش داد ویس ماه پیکرجوابی همچو زهر آلوده خنجر
چو ویس اندر شبستان رفت و بنشستزمانی بود و باز از جای برجست
دل رامین ز گفتارش بپیچیدهم اندر دل جوابش را بسیچید
سمنبر ویس گفت ای بی خرد رامنداری از خردمندی بجز نام
دگر باره جوابش داد رامینبدو گفت ای بهار بربر و چین
سمنبر ویس گریان بر لب باملب بام از رخش گشته وشی فام
به پاسخ گفت رامین دل افروزشب خشم تو ما را شب کند روز
سمنبر ویس گفت ای بی وفا رامگرفتار بلا گشتی سرانجام
به پاسخ گفت رامین دلازارمکن ماها مرا چندین میازار
به پاسخ گفت ویس ماه پیکرکه از حنظل نشاید کرد شکر
دگر ره گفت رامین ای سمنبردلم را هم تو دادی هم تو میبر
دگر باره سمنبر ویس مهرویگشاد آواز مشک از عنبرین موی
دگر باره جوابش داد رامینسر از چنبر مکش ای ماه چندین
سمنبر ویس گفتا همچنین بادز ما بر تو هزاران آفرین باد
شگفتا پر فریبا روزگاراکه چون دارد زبون خویش ما را
بشد دایه سبک چون مرغ پراننه از بادش زیان و نه ز باران
جوابی داد رامین دلازارچنان چون حال ایشان را سزاوار