دفتر شعر
۷۱ شعر در این دفتر
بنام آنکه گنج جسم و جان ساختطلسم گنج جان هردو جهان ساخت
ثنایی کان ورای عقل و جانستچه حدّ شرح و چه جای بیانست
امام اهل دین سلطان اوّلامیرالمؤمنین صدیق افضل
چراغ جنّت و شمع دو عالمامیرالمؤمنین فاروق اعظم
جهان معرفت دریای عرفانامیرالمؤمنین عثمان عفّان
سپهر معرفت خورشید انورامیرالمؤمنین کرّار صفدر
امامی کو امامت را حسن بودحسن آمد که جمله حسن ظن بود
امامی کافتاب خافقینستامام از ماه تا ماهی حسینست
جهان را هم امام و هم خلیفهکِرا میدانی الّا بوحنیفه
کسی کو ابن عمّ مصطفی بودامامت در دو کون او را روا بود
خدا را آنکه محبوب و حبیبستابوالفضل زمان ابن الربیبست
الا ای کارفرمای معانیبگستر سایهٔ صاحب قرانی
الا ای جوهر قدسی کجایینه در عرش و نه در کرسی کجایی
الا ای بلبل دستان زنندهگهی جان بخش و گه بر جان زننده
کنیزی بود قیصر را در ایوانکه بودش مشتری هندوی دربان
کنیزک را چو وقت مرگ آمددرخت عمر او بی برگ آمد
الا ای پیک باز تیز پروازچو در عالم نداری یک هم آواز
الا ای قمری مست خوش آوازازین خاشاک دنیا خوی کن باز
بدایه گفت دل بر خود نهادمز پیش زخم چشم بد فتادم
چو از دایه سخن بشنود هرمزچنان شد کان نیارم گفت هرگز
به گل گفتا که رفتم بار دیگرز سر گیرم هم امشب کار دیگر
الا ای درّ دریای معالیمدار از بکر معنی حجره خالی
چنین گفت آنکه بحری بود در گفتکه گاهی دُر فشاند و گاه دُر سُفت
چو دایه آن دو دلبر را چنان دیددو جان هر دو بیرون ازجهان دید