دفتر شعر
۷۱ شعر در این دفتر
چنین گفت آن سخن سنج سخندانکزو بهتر ندیدم من سخنران
الا ای فاخته خوش حلقی آخرز حلقت جانفزای خلقی آخر
الا ای خوش تذرو سبز جامهتو خواهی بود گل را پیک نامه
الا ای منطق طیر معانیزبان جملهٔ مرغان تو دانی
الا ای سبز طاووس مقدّسز سر سبزیت عکسی چرخ اطلس
الا ای شهسوار رخش معنیبه فکرت بحر گوهربخش معنی
یکی چابک کنیزک داشت کوچککه حُسنا بود نام آن کنیزک
چه گلرخ دایه را جان داده میدیدمیان خاک و خون افتاده میدید
الا ای شاخ طوبی شکل چونیچو شاخی می مکن این سرنگونی
ز شهرآرای چون بگذشت یک ماهبسوی باغ شد یکماه آن شاه
شبی خوشتر ز نوروز جوانیمی صافی چو آب زندگانی
نشسته شاه رومی همچو جمشیدبسر برافسری روشن چو خورشید
درآمداِکدشی دوشیزه ناگاهپریشان کرده مشک تازه بر ماه
می جان پرورم ده در صبوحیلان الرّاح ریحانی و روحی
یکی پیری که او در پشت خم داشترگ و پی جمله بیرون شکم داشت
یکی صورت درآمد ماه پیکرنهاده همچو گردون پای بر سر
یکی طاوس فر بگرفته ماریچه ماری همچو کار افتاده زاری
بتی خوشبوی همچون مشک بویازبان در بستهیی را کرده گویا
الا ای روشنایی بخش بینشتویی گنج طلسم آفرینش
چنین گفت آنکه استاد جهان بودکه در باب سخن صاحبقران بود
الا ای کبک کهسار معانیچو آتش خورده آب زندگانی
چنین گفت آن حکیم نغز پاسخکه چون از قصر شه گم گشت گلرخ
فغان برداشت آن مسکین مکّارکه زنهار، الا مان ای شاه، زنهار
بگفت این و دبیری را بفرمودکه کلکش از عطارد گوی بربود