دفتر شعر
۱۱۱ شعر در این دفتر
ای پاکی تو منزّه از هر پاکیقُدُّوسی تو، مقدّس از ادراکی
در وصفِ تو، عقل، طبعِ دیوانه گرفتجان تن زد و با عجز به هم خانه گرفت
ای هشت بهشت، یک نثارِ درِ تووی هفت سپهر، پرده دارِ درِ تو
وصفت نه به اندازهٔ عقلِ کَهُن استکز وصفِ تو هر چه گفته آمد، سَخُن است
جان، محو شد و به هیچ رویت نشناختدل خون شد و قدرِ خاکِ کویت نشناخت
دل زنده شود کز تو حیاتی طلبدجان باز رهد کز تو نجاتی طلبد
عقلی که جهان کمینه سرمایهٔ اوستدر وصفِ تو، عجز،برترین پایهٔ اوست
وصف تو که سرگشتهٔ او هر فلکی استنه لایق سوز دل هر بی نمکی است
بر وصف تو دستِ عقل دانانرسدو ادراکِ ضمیرِ جان بینا نرسد
ای از تو فلک بی خور و بی خواب شدهوز شوق تو سرگشته، چو سیماب، شده
خورشید، که او زیر و زبر میگردداز تو، به امید یک نظر میگردد
عالم که فنای محض، سرمایهٔ اوستچون شش روزهست، لطف تو، دایهٔ اوست
هر دل که ز لطف تو نشان یابد بازسر رشتهٔ خوددر دوجهان یابد باز
هر نقطه که در دایرهٔ قسمت تستبر حاشیهٔ مائدهٔ نعمت تست
هم گوهر بحر لطف بیپایانیهم گنج طلسم پردهٔ دوجْهانی
نه عقل به کُنْهِ لایزال تو رسدنه فکر به غایت جمال تو رسد
نه عقل، بدان حضرت جاوید رسدنه جان به سراچهٔ جلال تو رسد
آنجا که تویی هیچ مبارز نرسدپیک نظر و عقل مُجاهِز نرسد
نه لایق کوی تست سیری که بودنه نیز موافقست خیری که بود
گر با تو به هم دگر نباشد چه بودیک ذرّه به سایه در نباشد چه بود
ای غیر تو درهمه جهان موئی نهجز روی تو در همه جهان روئی نه
کس نیست که در دو کون ما دون تونیستمستغرق آن حضرت بی چون تو نیست
ای پیش تو صد هزار جان یک سرِمویدر قرب تو هفت آسمان یک سرِ موی
در وصف تو عقل و دانش مانرسدیک قطره به گرد هفت دریا نرسد