دفتر شعر
۱۱۱ شعر در این دفتر
در معرفت تو دم زدن نقصان استزیراکه ترا هم به تو بتوان دانست
گردون زتو، بی سر و بنی بیش نبودوین هر دو جهان، از تو،تنی بیش نبود
یک لحظه که در گفت و شنید آئی توصد عالم بسته را کلید آئی تو
بی تو به وجود آرمیدن نتوانبا تو به جز از عدم گزیدن نتوان
از بس که در انتظار تو گردون گشتتا روز همه شب،ز شفق، در خون گشت
در مُلکتِ تو نیست دویی، ای همه توملک تو یکی است معنوی،ای همه تو
یا رب! همه اسرار، تو میدانی تواندازهٔ هر کار، تو میدانی تو
ذاتت ز ازل تا به ابد قائم بسبیرون زتو جاهلند، تو عالم بس
کو عقل که در ره تو پوید آخرکو جان که زعزّت تو گوید آخر
ای عین بقا! در چه بقائی که نهایدر جای نه و کدام جانی که نهای
در ذات تو سالها سخن راندهایمبسیار کتاب دیده و خواندهایم
در راه تو معرفت خطا دانستیمچه راه و چه معرفت کرا دانستیم
کو چشم که ذرّهای جمالت بیندکو عقل که سُدَّهٔ کمالت بیند
اسرار تو در حروف نتواند بودو اعداد تو در اُلوف نتواند بود
ای آن که ز کفر، دین، تو بیرون آریوز خار، ترنجبین، تو بیرون آری
عالم که پر از حکمتِ تو میبینمیک دایره پر نعمتِ تو میبینم
ای رحمت و جودِ بینهایت از تودر هر جزوی هزار آیت از تو
ای شمّهٔ لطف تو بهشت افروزیدوزخ ز تف آتش قهرت سوزی
هم بر کف ودود، مُلْک بتوانی راندهم با همه، هم بی همه، بتوانی ماند
ای آن که کمال خرده دانان دانیخاصیتِ پیران و جوانان دانی
ای آن که به حکم، ملک میرانی تووز دل، خطِ نانوشته، میخوانی تو
جان حمد تو از میانِ جان میگویدمستغرق تو هر دو جهان میگوید
گر دست دهد غم تو یک دم، آن بهآن دم چو بود به ز دو عالم، آن به
هم در بر خود خواندگان داری توهم از درِ خود راندگان داری تو