دفتر شعر
۱۱۱ شعر در این دفتر
ای گم شده دیوانه وعاقل، در توسر رشتهٔ ذرّه ذرّه حاصل،در تو
هم عقل ز کُنْه تو نشان میجویدهم فهم ترا گرد جهان میجوید
چون نیست کسی در دو جهان دمسازتکس نتواند شناخت هرگز رازت
چون حاضر غایبی فغان بر چه نهمچون از تو نشان نیست نشان بر چه نهم
ای خلق دو کون ذکر گویندهٔ توای جملهٔ کاینات پویندهٔ تو
ای آن که چنانکه مصلحت میدانیکارکِهْ و مِهْ به مصلحت میرانی
چون ذُلِّ من از من است و چون عزّ از توعزْ چون طلبد این دل عاجز از تو
گه تحفه به نالهٔ سحرگاه دهیگه تشریفم برای یک آه دهی
در ملک دو کون پادشاهی میکنجان و دل ما وقف الهی میکن
ای در دلِ من نشسته جانی یا نهاز پیدایی چنین نهانی یا نه
ملکِ غم تو هر دو جهان بیش ارزددردِ تو شفاء جاودان بیش ارزد
جانا دایم میان جان بودی توبر خلق نه پیدا نه نهان بودی تو
هر قطره به کُنْهِ دُرِّ دریا نرسدهر ذرّه به آفتاب والا نرسد
سی سال به صد هزار تک بدویدیمتا از ره تو به درگهت برسیدیم
کردم تک و پوی بی عدد بسیاریوز گرد رهت نیافتم آثاری
ای خورده غم تو یک به یک چندینیدر شوق تو مَردُم و مَلَک چندینی
جانها چو ز شوق تو بسوزند همهاز هستی خود دیده بدوزند همه
جان از طلب روی تو آبی گرددبیداری دل پیش توخوابی گردد
دل خون کن اگر سَرِ بلای تو نداشتجان بر هم سوز اگر وفای تو نداشت
کاری که ورای کفر و دین میدانمآن دوستی تست، یقین میدانم
هرجان که طریق پردهٔ راز نیافتاز پرده اگر یافت، جز آواز نیافت
از سرِّ تو هر که با نشان خواهد بودمشغول حضور جاودان خواهد بود
گم گشتن خود، از تونشان بس بودمسودای توام ازتو زیان بس بودم
بی یادِ تو دل چو سایه در خورشید استبا یادِ تو در نهایتِ امید است