دفتر شعر
۱۱۱ شعر در این دفتر
چون مونسِ من ز عالم اندوه تو بودشادی دلم به هر غم اندوه تو بود
ای عقل شده در صفت ذات تو پستاز حد بگذشت این همه تقصیر که هست
چون عفو تو میتوان مسلم کردنتا کی ز غمِ گناه،ماتم کردن
گر فضلِ تو عقل را یقین مینشودزانست که تیز چشم دین مینشود
یک ذره هدایتِ تو میباید و بسیک لحظه حمایتِ تو میباید و بس
چون دردِ تو چاره ساز آمد جان رادردِ تو بس است این دلِ بیدرمان را
جانا که به جای تو تواند بودندل را چه به جای تو تواند بودن
من بی تو دمی قرار نتوانم کردو احسانِ تو را شمار نتوانم کرد
چون بیخبرم که چیست تقدیر مرادیوانگی آورد به زنجیر مرا
نه در صفِ صادقان قراری دارمنه در رهِ عاشقان شماری دارم
یا رب ما را راندهٔ درگاه مکنحیران و فروماندهٔ این راه مکن
روئی که به روز پنج ره میشوئیموز خون دو دیده گه به گه میشوئیم
زان روز که از عدم پدید آمدهایمبر بیهده در گفت و شنید آمدهایم
یارب چو به صد زاری زار آمدهایمگر عفو کنی امیدوار آمدهایم
ای دایرهٔ حکم تو سرگردانیوی بادیهٔ قضای تو حیرانی
ای آن که همه گشایش بندِ منییاری دهِ جانِ آرزومندِ منی
سیر این دل خسته کی شود ازتو مراره سوی تو بسته کی شود از تو مرا
ای جانِ من سوخته دل زندهٔ تووز خجلت فعل خود سرافکندهٔ تو
یا رب تو مرا مدد کن از یارِی خویشخط برگنهم کش از نکوکاری خویش
از هیبت تو این دل غم خواره بسوختدل خود که بود که جان بیچاره بسوخت
ای یادِ تو مرهم دل خستهٔ منهردم غم تو همدم پیوستهٔ من
یا رب غم تو چگونه تقدیر کنماز دست بشد عمر، چه تدبیر کنم
هم حلهٔ فضل در برم میداریهر افسرِ حفظ بر سرم میداری
ای بندگی تو پادشاهی کردنکارت همه انعام الهی کردن