دفتر شعر
۶۵ شعر در این دفتر
آنها که در این پرده سرایند پدیداز پرده برون همی نمایند پدید
هرچیز که آن برای ما خواهد بودآن چیز یقین بلای ما خواهد بود
تا هستی تو نصیب میخواهد جستدل روی به خونِ دیده میخواهد شست
تا نفس کم و کاست نخواهد آمدیار تو به درخواست نخواهد آمد
آن را که درین دایره جانی عجب استدر نقطهٔ فقر بینشانی عجب است
هرگه که بدان بحر محقّق برسیدر حال به گرداب اناالحق برسی
گر اول کار، آتش افزون گرددخاکستر بین که آخرش چون گردد
فانی شده، تا بود، مشوّش نشودباقی به وجود جز در آتش نرود
عاشق ز کسی نکاهد و نفزایدلب بندد و راز پیش کس نگشاید
چندین امل تو ای دل غافل چیستچون رفتنییی درین سرا منزل چیست
تا کی گردی ای دل غمناک به خوناز هستی خویش پاک شو پاک کنون
ای دل همگی خویش در جانان بازهر چیز که آن خوشترت آید آن باز
هم راه تن و هم ره جان او گیردهر ذره که هست در میان او گیرد
گر در هیچی مایهٔ شادی و بقاستور در همهای قاعدهٔ درد و بلاست
دلشاد مشو ز وصل اگر در طربیدل تنگ مکن ز هجر اگر در تعبی
مرد آن باشد که هر نفس پاکتر استدر باختن وجود بیباکتر است
آن بهٔ که زخود کرانه بینی خود راتا محرم این ستانه بینی خود را
گر مرد رهی ز ننگ خود پاک بباشبی هستی خویش چست و چالاک بباش
تا چند به خود درنگری چندینیدر هستی خود رنج بری چندینی
آن بهٔ که زعقل خود جنون یابی بازور دل طلبی میان خون یابی باز
گر میخواهی که بازیابی این رازبیخود شو و با بیخودی خویش بساز
اول باری پشت به آفاق آورپس روی به خاک کوی عشاق آور
آنجا که روی به پا و سر نتوان رفتور مرغ شوی به بال و پر نتوان رفت
عاشق شدن مرد زبون آمدنستسر باختن است و سرنگون آمدنست