دفتر شعر
۶۵ شعر در این دفتر
گر تو بر او ز تنگ دستی آئیدر دایرهٔ خویش پرستی آئی
گر از همگی خویشتن فرد شویدر کعبهٔ جان محرم این درد شوی
آنرا که نظر در آن جهان باید کردپرواز ورای آسمان باید کرد
چون نیستی تو محض اقرار بودهستیت ز سرمایهٔ انکار بود
یا شادی دو کون غم انگار همهیا ملکِ جهان مسلّم انگار همه
گر فقر شود ای که چه خوش خواهد بوددر دام مرو که کیسه کش خواهد بود
راهی که درو پای ز سر باید کردره توشه درو خون جگر باید کرد
آن جوهر پوشیده به هر جان نرسددشوار به دست آید وآسان نرسد
از پس منشین یک دم و در پیش مباشدر بند رضای نفس بد کیش مباش
تا کی باشی بی سر و بن، هیچ مباشخاموشی جوی و در سخن، هیچ مباش
آن به که همی سوزی و پیدا نکنیخود را به تکلّف سر غوغا نکنی
گر تو همه داری همه در آتش باشور بیهمهای بیهمه گردن کش باش
گر بودِ خود از عشق نبودی بینیاز آتش او هنوز دردی بینی
گر با من خویش خاک این در آئیاز ننگ منی ز خاک کمتر آئی
گاهی ز خیال دلبر آئی زندهگاه از سخن چو شکر آئی زنده
ای مانده به جان این جهانی زندهتا کی باشی به زندگانی زنده
تا هیچ وجود و عدمت میماندنیک و بد و شادی و غمت میماند
پیوسته به چشم دل نظر باید کردوانگه به درونِ جان سفر باید کرد
در قرب تو گر هست دل دیوانهستجان را طمع وصال تو افسانهست
در عشق تو سودا و جنون بنهادیموز دیده و دل آتش و خون بنهادیم
در عشق تو رازی و نیاز آوردیمچون شمع بسی سوز و گداز آوردیم
در عشق تو زاری وندم آوردیمبر قُبّهٔ افلاک علم آوردیم
ما هر دو جهان زیر قدم آوردیمبر قبهٔ افلاک علم آوردیم
گر ما همگی خویش چون ذرّه کنیمخود را به وجود ذرّهای غرّه کنیم