دفتر شعر
۶۵ شعر در این دفتر
جانا ز غم عشق تو جانم خون شدهر دم ز تو دردی دگرم افزون شد
تا شد دلم از بوی می عشق تو مستهم پرده دریده گشت و هم توبه شکست
با هستی خویش داوری خواهم کردوز هر موئی نوحهگری خواهم کرد
جانا چو ره تو راه ذُلّ و عِزْ نیستکاریست که کار قادر و عاجز نیست
در بحر فنا به آب در خواهم شدچون سایه به آفتاب در خواهم شد
بنگر که چه غم بیتو کشیدم آخرتا نیست شدم بیارمیدم آخر
در عشق نشان و خبر من برسیدوز گریهٔ خونین جگر من برسید
دل از طمع خام چنان بریان شداز آتش شوقی که چنان نتوان شد
هر لحظه دهد عشق توام سرشوئیتا من سر و پای گم کنم چون گوئی
گفتم: ز فناء خود چنانم که مپرسگفتا:به بقائیت رسانم که مپرس
هر لحظه ز عشق در سجودی دگرموندر پس پرده غرق جودی دگرم
سر تا پایم نقطهٔ آرام کنیدوانگاه فنای مطلقم نام کنید
از بس که دلم به بینشان داشت نیازبینام ونشان بماندم در تک و تاز
وقتست که بیزحمت جان بنشینمبرخیزم و بی هر دو جهان بنشینم
از ننگ وجودم که رهاند بازمتا من ز وجود با عدم پردازم
بی جان و تنم جان و تنم میبایدبیآنچه منم آنچه منم میباید
خوش خواهدبود، اگر فنا خواهد بودزیرا که فنا عین بقا خواهد بود