دفتر شعر
۵۲ شعر در این دفتر
آن قوم که جامه لاجوردی کردندبر گرد بزرگی همه خردی کردند
جان معنی لطف و قهر نتواند بوددانندهٔ سرِّ دهر نتواند بود
هم قصّهٔ یار میبنتوان گفتنهمه غصهٔ کار میبنتوان گفتن
نه هیچ کس از قالب دین مغز چشیدنه هیچ نظر به کُنْهِ آن مغز رسید
این درد جگرسوز که در سینه مراستمیگرداند گِرِد جهانم چپ و راست
از دست بشد تن و توانم چه کنمدر حیرانی بسوخت جانم چه کنم
در حیرانی بنده وآزاد هنوزبا خاک همی شوند ناشاد هنوز
تیری که ز شستِ حکمِ جانان گذرداز جان هدفش ساز که از جان گذرد
گاه از شادی چو شمع میافروزمگاهی چو چراغی از غمش میسوزم
جانا! ز غم عشق تو فریاد مراکز عشق تو جز دریغ نگشاد مرا
زلفت که از او نفع و ضرر در غیب استهر مویش را هزار سر در غیب است
بیچاره دلم که راحت جان میجستجمعیت ازان زلف پریشان میجست
هم شیوهٔ سودای تو نتوان دانستهم وعدهٔ فردای تو نتوان دانست
پای از تو فرو شد به گِلم میدانیدود از تو برآمد ز دلم میدانی
آنها که درین درد مرا میبیننددر درد و دریغای منِ مسکینند
دل سِرّ تو در نو و کهن بازنیافتسر رشتهٔ عشقت به سخن باز نیافت
جز درد تو درمان دل ریشم نیستجز آینهٔ شوق تو در پیشم نیست
حالم ز من سوخته خرمن بمپرستو میدانی ز دوست و دشمن بمپرس
هجرِ تو هلاکِ من بگوید با تودردِ دلِ پاکِ من بگوید با تو
غم کشته و رنج دیده خواهم مردنناگفته و ناشنیده خواهم مردن
چون کار ز دست رفت گفتار چه سودچون دیده سفید گشت دیدار چه سود
گر جان گویم عاشق آن دیدار استور دل گویم واله آن گفتار است
دل رفت و نگفت دلستانم که چه بودجان شد که خبر نداد جانم که چه بود
عمری دل این سوخته تن در خون دادو او هر نفسم وعدهٔ دیگرگون داد