دفتر شعر
۵۲ شعر در این دفتر
میپنداری که جان توانی دیدناسرار همه جهان توانی دیدن
هرگه که تو طالب گهر خواهی بودباکوه چو سنگ در کمر خواهی بود
آن نقطه که کیمیای دولت آن استبگذر ز جهان که بیخ آن در جان است
قومی ز محال در جنون افتادندقومی ز خیال سرنگون افتادند
جانهاست در آن جهان بر انبار زدهتنهاست درین بر در و دیوار زده
از ذرّه ز اندازهٔ ذرّات مپرسیک وقت نگهدار وز اوقات مپرس
در عقل اصول شرع از جان بپذیردر شرع فروع از ره امکان بپذیر
قسمی که ز چرخ پرده در داشتهایگر داشتهای خون جگر داشتهای
تا عالِمِ جهل خود نگردی به نخستهر اصل که در علم نهی نیست درست
نه در صفِ صاحبنظران خواهی مُردنه در صفتِ دیدهوران خواهی مُرد
هر چند ز ننگِ خود خبردار نهایماز دوستی خویش سرانداز نهایم
دردا که دلم واقف آن راز نشدجان نیز دمی محرمِ دمساز نشد
هم عقل درین واقعه مضطر افتادهم روح ز دست رفت و بر سر افتاد
از معنی عشق اسم میبینم و بسوز جان شریف جسم میبینم و بس
جان گرچه درین بادیه بسیار شتافتمویی بندانست و بسی موی شکافت
دل در پی راز عشق، دلمرده بماندوان راز چنانکه هست در پرده بماند
دل بر سرِ این راه خطرناک بسوختجان بر درِ دوست روی بر خاک بسوخت
دل خون شد و سررشتهٔ این راز نیافتجز غصه ز انجام وز آغاز نیافت
این دل که بسوخت روز و شب در تک و تازمیجوشد و میجوید و میگوید راز
دل شیوهٔ عشق یک نفس باز نیافتدل خون شد و راه این هوس باز نیافت
رازی که دل من است سرگشتهٔ آنوز خون دو دیده گشتم آغشتهٔ آن
شد رنجِ دلم فَرِهْ چه تدبیر کنمبگسست مرا زِرِهْ چه تدبیر کنم
دل والِه و عقل مست و جان حیران استوین کار نه کار دل و عقل و جان است
دل او کاکح دیدار نداشتبیدیده بماند ونور اسرار نداشت