دفتر شعر
۴۷ شعر در این دفتر
چون جان دلم ز سیر،چون برق شدندمستغرق او، ز پای تا فرق شدند
در عشق مرا چه کار با پردهٔ رازکار من دل سوخته اشک است و نیاز
دریای دلم گرچه بسی میآشفتاز غیرت خلق گوهر راز نسفت
خون دل من که هر دم افزون گردددریا دریا ز دیده بیرون گردد
شب نیست که خون از دل غمناک نریختروزی نه که آب روی من پاک نریخت
این شیوه مصیبت که مرا اکنون استچون شرح توان داد که حالم چونست
گر دل بشناختی که من کیستمیسبحان اللّه چگونه خوش زیستمی
گر جان گویم جای خرابش بنماندور دل گویم رای صوابش بنماند
هر شب چو غمی ز چشم من خون ریزدگر کم ریزد ز ابر افزون ریزد
چون دریائی کنار من از جا خاستکز چشمهٔ چشم لؤلؤ لالا خاست
هر چند که پشت و روی دارم کاریاز دیدهٔ خویش تازه رویم باری
گفتم ای چشم خواب میباید بردبویی ز دل خراب میباید برد
آن دل که نشان غمگساری میجستخون گشت و نیافت، روزگاری میجست
ای دل هر دم دست به خون نتوان بردور دل بردی ز غم کنون نتوان برد
ای دل ز هوای عشق کیفر میبردر کشتن خود دست به خنجر میبر
هر سیل که از خون جگر خواهد خاستدر وادی عشق راهبر خواهد خاست
خونی که مرا در دل و جان اکنون هستصد چندانم ز چشم چون جیحون هست
یک همنفسی کو که برو گریم منگر هم نفسی بود نکو گریم من
گفتم:دل من که خانهٔ جان اینستاز دیده خراب شد که طوفان اینست
از شرم رخت سرخی گل میبشودوز شور لبت تلخی مل میبشود
ای عشق توأم در تک و تاب افکندهسودای توأم بی خور و خواب افکنده
تا کی ریزم ز چشمِ خون پالا اشکبالای سرم گذشت صد بالا اشک
چون دردِ دلم تو میپسندی بسیارتن در دادم به دردمندی بسیار
تا جان دارم حلقِ من و خنجر توبا جان چکنم گر نکنم در سر تو