دفتر شعر
۴۷ شعر در این دفتر
ای از رخ چون گلت گلابِ دیدهخار مژهٔ تو برده خوابِ دیده
چون چشم به یارِ سیم تن میافتدخون در دل و چشم ممتحن میافتد
تن خاک نشین چشم یار آمده گیرجان بستهٔ بندِ انتظار آمده گیر
جانا!غم تو با تن چون مویم داشتوز بس خواری چو خاک در کویم داشت
چون شمع، ز بس سوز، خور و خوابم شدو آرام و قرار دلِ پرتابم شد
تا کی ز تو روی بر زمین باید داشتسوز دل وآه آتشین باید داشت
بس سیل که خاست هر نفس چشمم راوز سر ننشست این هوس چشمم را
زان روی که در روی تو چشمم نگریستاز گریهٔ من مردم چشمم بنزیست
آن ماه، مرا چو خاک در کوی افکندو اندر طلب خودم به هر سوی افکند
چون ایندل غم کشم وطن در خون دیدهر روز ز نو مرا غمی افزون دید
روزی که دل شکسته پیش تو کشمبر گلگونش نشسته پیش تو کشم
با دل گفتم بسی زیان میبینماز دست تودیده خون فشان میبینم
از گریهٔ خود بسی نکویی دارموز گوهر اشک هر چه گویی دارم
شبرنگ خطت که رام افسونم بودمیتاخت به تک که تشنهٔ خونم بود
از رشک تو، کاغذین کنم پیراهنتا سایهٔ تو نگرددت پیرامن
چون هر مویم نوحه گر آید بی تووز هر سویم ناله برآید بی تو
دل را که شد از یک نظر دیده خراببنگر که چگونه باز شد رشته ز تاب
اول دل من، عشق رخت در جان داشتچون پیدا شد مینتوان پنهان داشت
گر دل نه چنین عاشق شیدا بودیاز عشق تو یک لحظه شکیبا بودی
خونی که من از دیده به در میریزمهردم به مصیبتی دگر میریزم
آن دل که دمی بی تو سر جانش نبودجان در سر تو کرد و پشیمانش نبود
گرچه غمم از گریستن بیرونستهر روز مرا گریستن افزونست
چون با غم تو دل مرا تاب نمانددر دیدهٔ خون فشان من خواب نماند