دفتر شعر
۴۵ شعر در این دفتر
دردا که دلم بوی دوایی نشنوددر وادی عشق مرحبایی نشنود
گردل گویم به منتهایی نرسیدپوسید به درد و در دوایی نرسید
هر چیز تو را همی جمالی دگر استدر هر ورقِ حُسن تو حالی دگر است
این بادیهٔ تو را سری پیدا نهپختن طمعِ وصل تو جز سودا نه
عشق تو که ذرّه ذرّه تابنده بدوستهر حکم که او کرد، چو او کرد نکوست
دردا که دلم سایهٔ اقبال ندیددر حلق به جز حلقهٔ اشکال ندید
جانم چو ز کنهِ کار آگاه نبودنومید ز خود گاه بُد و گاه نبود
تا خرقهٔ سروری ز سر بفکندیمخود را ز نظر چو خاک در بفکندیم
چون دیده سپید شد نظر چند کنیمچون راه سیه گشت سفر چند کنیم
عمری به هوس نخل معانی بستمگفتم که مگر ز هر حسابی رستم
عمری بدویدم از سر بیخبریگفتم که مگر به عقل گشتم هنری
گر من فلکم به مرتبت ور ملخمدر حضرت آفتاب حق کم ز یخم
از حادثهٔ آب و گلم هیچ آمدوز واقعهٔ جان و دلم هیچ آمد
آن دل که سراسیمهٔ عالم بودییک ذرّه ندید از همه عالم سودی
گر قصد فلک کنم به پیشان نرسمور عزم زمین کنم به پایان نرسم
در حیرت و سودا چه توانم کردنبا این همه غوغا چه توانم کردن
زین پیش دلم بستهٔ پندار آمدپنداشت که فتوی دِه اسرار آمد
آن سالکِ گرمرو که نامش جان استعمری تک زد که مقصدش میدان است
در آرزوی چشمهٔ حیوان مردموز استسقا درین بیابان مردم
چندان که دل من به سفر بیش دَرَستره نیست، چو او به جوهر خویش دَرَست
گاهی به کمال برتر از خورشیدمگه در نقصان چو ذرّهای جاویدم
ای دل غم جان محنت اندیش ببینسرگشتگی خواجه و درویش ببین
که گفت ترا که راه اندوهش گیریا شیوهٔ عاشقان انبوهش گیر
دردا که دلم به هیچ درمان نرسیدجانش به لب آمد و به جانان نرسید