دفتر شعر
۴۵ شعر در این دفتر
جانان آمد قصد دل و جانم کردبنمود ره و سلوک آسانم کرد
هر لحظه می یی به جان سرمست دهدتا جان، دل خود به وصل پیوست دهد
ای دل! تو چو مردان به رهِ پرخطریزان درویشی که از خطر بی خبری
هر چند که این حدیث جستی تو بسیاز جستن تو به دست نامد مگسی
جانی که به راه رهنمون دارد رایوز حسرت خود میان خون دارد جای
چون هر نفسی ز درد مهجورتریهر روز درین واقعه معذورتری
دل در ره او تصرّف خویش ندیدیک ذرّه در آن راه پس و پیش ندید
در بادیه ای که عقل را راهی نیستگر کوه درو،سیر کند کاهی نیست
ای دل! دانی که او سزاوار تو نیستچه عشوه فروشی که خریدار تو نیست
گر در همه عمر در سفر خواهی بودهمچون فلکی زیر و زبر خواهی بود
ای دل بندی بس استوارت افتادناخورده می عشق، خمارت افتاد
هر روز به عالمی دگرگون برسیهر شب به هزار بحر پرخون برسی
هر چند که اهل راز میباید گشتهم با قدم نیاز میباید گشت
گاه از مویی مشوشت باید شدگه نیز به هیچ دل خوشت باید شد
جانا زغمت بسوختی جان، ما رانه کفر گذاشتی نه ایمان، ما را
گر جان گویم برآمد و حیران شدور دل گویم واله و سرگردان شد
اینجا که منم، پردهٔ پندار بسی استوانجا که تویی، پردهٔ اسرار بسی است
در عالم خوف روزگاری دارمزیرا که امید چون تو یاری دارم
گر شادی تو معتبرم میآیددر جنب غمت مختصرم میآید
تا زلف تو چون کمند میبینم منافتاده دلم به بند میبینم من
ای گم شده از جای به صد جای پدیدپیش تو نه جان نه عقل خود رای پدید