دفتر شعر
۷۰ شعر در این دفتر
جانی دارم عاشق و شوریده و مستآشفته و بی قرار، نه نیست، نه هست
جز تشنگی تو هوسم مینکندمیمیرم و سیرآب کسم مینکند
نه دل دارم نه چشم ره بین چکنمدرمانده نه دنیی و نه دین چکنم
امروز منم وصل به هجران دادهسرگشته و روی در بیابان داده
جسمی است هزار چشمه خون زاده دروجانی است هزاردرد سر داده درو
چون کس بنداند آنچه من دانم ازوخواهم که کنم حیله و نتوانم ازو
من این دل بسته را کجا خواهم بردور صاف مرا نیست کجا خواهم دُرد
چون مرغ دلم به دام هستی در شدچندانکه طپید بند محکم تر شد
نه بستهٔ پیوند توانم بودننه رنج کش بند توانم بودن
ما هر ساعت ذخیرهٔ جان بنهیمتا آن ساعت که از غم جان برهیم
جان تشنگی همه جهان میآردپس روی به بحر دلستان میآرد
جانا! جانی عاشق روی تو مراستافتادگییی بر سر کوی تو مراست
در هر دو جهان گر آرزویی جویماز وصلِ تو قدرِ سر مویی جویم
در پرده درونِ دل ریشت بینماز پرده برون نشسته بیشت بینم
از چشم خوشت بسی شکایت دارموز لعل لبت بسی حمایت دارم
جانا! مددی به عمر کوتاهم دهدورم ز درت خلعتِ درگاهم ده
تن زیر امانت تو خاکِ در شدزیر قدم تو با زمین همبر شد
بی چهرهٔ تو در نظری نتوان دیدبی سایهٔ تو در گذری نتوان دید
هم بادیهٔ عشق تو بی پایان استهم درد محبّتِ تو بی درمان است
در عشق تو دل زیر و زبر باید بردره توشهٔ تو خون جگر باید برد
جان پیش تو بر میان کمر خواهم داشتهر دم به تو شوق بیشتر خواهم داشت
گر دیده به تو راه توانستی کرددل را ز توآگاه توانستی کرد
کو پای که از دست تو بگریختمیکو دست که در پای تو آویختمی
چون درد ترا من به دعا میطلبمکافر باشم اگر دوا میطلبم